شهرهيچکس
 
 
 
  خودم

خانه
آرشيو
پست الكترونيك



دیگران



   

۱۳۸٤/۳/۱٥


سمت دريا

 

 

عجله دارم، دیرم شده. تا نیم ساعت دیگر باید جای دیگری باشم و جای پارک نیست. ماشین را سر می‌دهم جایی که درست مقابلش نوشته‌اند مقابل پل توقف نفرمایید. شماره‌ موبایل را می‌نویسم روی کاغذ کوچکی، زیرش می‌نویسم زود برمی‌گردم  و می‌گذارم زیر برف‌پاک کن.

 

منشی، قبض را که از دستم می‌گیرد آب دهانم را قورت می‌دهم و در شیشه‌ی عینکش به انعکاس صفحه‌ مانیتور نگاه می‌کنم. حتماً شماره‌ها را چک می‌کند و حتماً حافظه‌ی آن چنانی هم ندارد که چند بار قبض را نگاه می‌کند و بعد مانیتور را و بعد از همه‌ی این‌ها اسمم را می‌گوید. هه، اسمم که روی قبض هم بود. بله خودم هستم. خیال می‌کنم همین الان جواب را به من می‌گوید. چند دقیقه منتظر بمانید. و لبخند می‌زند.

 

می‌نشینم روی صندلی آن طرف سالن. جای کوچکی‌ است، پر از بولتن‌های جور و واجور بهداشتی. زنی هم 30-35 ساله آن‌طرف‌تر نشسته که شاید او هم منتظر جواب آزمایش باشد. از میزکوتاه روبرو بروشور کوچکی برمی‌دارم که درشت رویش نوشته ایدز، بعد سه تا نقطه گذاشته و زیرش نوشته‌است راه‌های انتقال و پیشگیری. در صفحه اول چند تا عکس هست و چند تا راه انتقال که یکی‌اش واقعاً ‌گویا نیست. همان یکی را نگاه می‌کنم و یادم می‌آید که ایدز مال آدم‌ بدها است.

 

منشی اسمم را صدا می‌زند. آب دهانم را قورت می‌دهم. بروشور را می‌گذارم روی میز و پیش از آن که از جایم بلند شوم فکر می‌کنم اگر جواب آزمایش مثبت باشد، محکم با مشت بکوبم به صورت برافروخته‌ی کسی که ماشین را مقابل درب خانه‌اش پارک کرده‌ام. و بعد آرام، برانم به سمت دریا...

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٤/۳/۳


صدا و هوا

 

 

دست‌هام را حلقه‌می‌کنم دور گردن پسرک و آرام فشار می‌دهم.

لب‌هاش تکان می‌خورند و بی آن که صدایی باشد و هوایی می‌گوید: بابا.

مردمک چشم‌هاش که گشاد می‌شوند سرنگ سرم را آرام از رگ دستش بیرون می‌آورم، آستینش را پایین می‌کشم و دست‌ها را صلیب می‌کنم روی سینه‌اش.

 

بعد، پلاستیک را می‌کشم روی سرم و با چسب دور گردنم می‌پیچم. دست‌بند را از پشت به دست‌هام می‌بندم و دراز می‌کشم کنارش.

بی آن که صدایی باشد و هوایی، می‌گویم: از فردا دیگر مریض نیستی.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٤/۱/٦


شبح دومين پاگرد

 

 

يادت هست؟ هشت تا پله را كه بالا مي‌رفتي پاگرد مربع شكلي بود كه گوشه‌اش ميز چوبي كوچكي گذاشته بوديم با آباژوري كه پارچه‌اش را تو هرسال عوض مي‌كردي. پس از پاگرد، هشت تا ‌پله‌اي ديگر بود و پاگردي ديگر كه اين يكي پنجره داشت و يك گلدان كه آبياري‌اش با من بود. بعد هشت تا پله‌ي ديگر و بعد اتاق خواب‌ها، كه مال ما از دوتاي ديگر بزرگ‌تربود و ميان پنجره‌هاش، دري داشت به ايوان كوچكي كه گاهي عصرها روي تخت چوبي‌اش كتاب مي‌خواندي.

 

آن روز، تو كه از پله‌ها بالا آمدي من توي همين اتاق بودم. گفتي "24 تا پله‌اس، يك روز طول مي‌كشه آدم بياد بالا.... چه ايوون خوشگلي، جون ميده واسه كتاب خوندن". من اما اين جا را به خاطر پله‌هاش دوست نداشتم و تو دوست داشتي براي ايوانش. حالا چند روزي است كه من همين‌جا خاطراتم را با تو مي‌نويسم كه يادم نرود.

 

آن روز كه رفتي، خواب ديده بودم كه مرده‌ام. صبح كه بيدار شدم مي‌خواستم خوابم را برايت تعريف كنم. تو نبودي، رفته بودي. خواب ديدم تو از پايين صدايم ‌كردي، من كنار نرده‌ي پله‌ها خم شدم. بعد ناگهان سرازير شدم و تو همچنان صدايم مي‌كردي.

 

ازوقتي كه رفته‌اي دلم نيامده پارچه‌ي آباژور را عوض كنم. حسابي خاك گرفته و كهنه شده‌است اما انگار تو هستي و تويي كه بايد پارچه‌اش را انتخاب كني و عوض كني.

 

از وقتي كه رفته‌اي نتوانسته‌ام خانه را عوض كنم. گاهي خيالاتي مي‌شدم و انگار شبح‌ تو را مي‌ديدم كه ‌توي ايوان كتاب مي‌خواند. گاهي هم احساس مي‌كردم توي تخت كنارم خوابيده‌اي اما چشم‌هام را كه باز مي‌كردم نبودي. انگار هنوز توي اين خانه زندگي مي‌كردي براي همين نمي‌توانم خانه را عوض كنم. اما راستش چند روزي است كه حضورت را احساس نمي‌كنم. شايد دچار فراموشي شده‌ام و براي همين است كه مي نويسم. شايد هم به خاطر خوابي است كه چند شب پيش ديده‌ام.

 

خواب ديده‌ام با خانم و آقايي بودي كه انگار مي‌خواستند خانه را بخرند. از پله‌ها بالا آمديد. گلدان من توي پاگرد خشكيده بود و پارچه آباژورعوض شده بود. به بالا كه رسيديد آن خانم و آقا خيره شدند به قسمتي از نرده‌ها كه شكسته بود و تو دعوتشان كردي به اتاق خوابمان كه ايوان را نشان‌شان بدهي...

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱۱/٤


... و سه ساعت

 

من در نهایت، چهل و سه سال و شش ماه و دوازده روز و سه ساعت عمر کرده‌ام و طی این مدت به طور محض 10951 لیتر آب نوشیده‌ام که حدود 5 لیتر آن ناخواسته، در هنگام دوش گرفتن یا شنا کردن بوده‌است. 121 لیتر هم مایعات الکلی مصرف کرده‌ام که باعث شد طی 251 جمله‌ی ناخواسته به 3 تا از رازهای زندگی‌ام اعتراف کنم. 12136 پاکت سیگار کشیده‌ام و 11 مرتبه هم ترک کرده‌ام.

 

طی 181 بار مسافرت 235000 کیلومتر راه پیموده‌ام و در مجموع چیزی بیش از 10 سال را بیرون از جایی که نامش خانه بوده است گذرانده‌ام. 12775 بار دروغ گفته‌ام که 2819 بار آن کاملاً بی‌دلیل و احمقانه بوده‌است و 4831 بار آن دروغ‌هایی است که به خودم گفته‌ام. سر 157 نفر، از جمله خودم، را کلاه گذاشته‌ام که 49 نفر از آن‌ها به دروغ من پی برده‌اند. 31 نفر از این مجموعه‌ی 157 نفری معلم یا استادم بوده‌اند.

 

14 نفر از 23 دشمنی که داشته‌ام در گذشته دوستانم بوده‌اند. من در مجموع با 185 نفر (101 آقا و 84 خانم) دوست بوده‌ام که با 22 نفر از خانم‌ها رابطه داشته‌ام، چهار بار عاشق شده‌ام. 1167 مرتبه سکس داشته‌ام و 7671 بار آدم‌ها را بوسیده‌ام، به 3 نفر سیلی زده‌ام و از 5 نفر سیلی خورده‌ام. 3 بار دعوا کرده‌ام که هر 3 بار کتک خورده‌ام.

 

11 تا راز داشته‌ام که 3 تای آن‌ها را ناخواسته و 5 تای دیگر را خواسته فاش کرده‌ام. در زمان‌های مختلف 96872 آرزو هم داشته‌ام که 8 تای آن‌ها برآورده شد. از 5901 موضوع یا اتفاق هم هراس داشتم که با 4762 تای آن‌ها روبرو شده‌ام یا برایم اتفاق افتاده‌اند.

 

من در مجموع 485 میلیون تومان پول خرج کرده‌ام که 187 میلیون تومان آن متعلق به من نبوده‌است. 1419 جلد کتاب‌ خوانده‌ام که 108 جلد را تمام نکردم. با احتساب کتاب‌ها، مجموعاً 1987 کار را نیمه‌تمام رها کرده‌ام. 253 نفر را نصیحت کرده‌ام و از 871 نفر 4823 بار نصیحت شنیده‌ام که 3713 بار آن مربوط به همین کارهای ناتمام بوده‌است. خواسته یا ناخواسته، به 6 نفر صدمه جسمی و به 46 نفر دیگر صدمه روحی زده‌ام، همچنانکه از 68 نفر صدمه روحی و از 3 نفر صدمه جسمی دیده‌ام. مجموعاً 62871 بار لبخند زده‌ام، 4821 بار خندیده‌ام و 7419 بار بغض کرده‌ام که 27 بار آن منجر به گریه شده‌است. مرگ 6 نفر را به چشم دیده‌ام که 2 تای از آن‌ها میان دست‌هام اتفاق افتاده‌اند.

 

من، پس از چهل و سه سال و شش ماه و دوازده روز و سه ساعت، تنها وقتی که در بیمارستان، میان 3 لوله ای که موادی را به بدنم می‌رساندند یا از بدنم دفع می‌کردند احساس شادی محض کردم. همان یک باری که احساس کردم وزن زمین و اعداد از روی دوشم برداشته می‌شود. در تمام طول زندگی‌ام، یک بار هم احساس تنهایی کرده‌ام که همان یک بار، چهل و سه سال و شش ماه و دوازده روز و سه ساعت طول کشید.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱٠/٢٧


وقفه ای بی دغدغه

 

 

خوابم می‌آید ...

 

ماه عزیز؛

ما می‌پنداشتیم که شب، زندان تاریکی‌ها است. که تاریکی، فریاد خاموشی‌ها است. می پنداشتیم که خاموشی، نابودی است؛ و ما از نابودی هراس داشتیم.

 

برای انجام هرکاری، همیشه قدری حماقت لازم است. حماقت و مقاومت همه‌ی کارها را شدنی می‌کنند. تو نخواستی، ما خودمان. ما خودمان از مردانی که روشنایی را نوید دادند خواستیم که تو را آیینه بپوشند. ما خودمان « مرگ را بر شب‌ها» روا داشتیم. ما خودمان؛ ما خودمان بر کاغذهای سپید نوشتیم و فریاد زدیم.

 

... آری. ما خودمان خواستیم، و تو را آیینه پوشیدند.

 

تو، در «یک روز سرد» آیینه پوشیدی و آن روز، شب نشد. آن روز برف‌ها آب شدند. آن روز گل‌ها از خاک بردمیدند، شاخه‌ها جوانه زدند، چشمه سارها جوشیدند و ما «آن روز» از شوق خواب‌مان نبرد.

 

...

 

روزها از پی روزها ‌گذشتند و «شب» خیلی آرام، از کتاب‌ها قلم ‌خورد. «تاریکی» نامی ممنوع شد بر دفاتر سپید. آرام؛ خیلی آرام سبزی برگ‌ها را خاک کهنه‌گی پوشاند. دیوار خانه‌ها ترک برداشت و روشنایی از میان شکاف‌ها خواب‌مان را دزدید و شوقمان را سوخت. مدادرنگی‌ها یازده‌تا شدند و از «تاریکی» آن‌چه باقی‌ماند، لحظه‌ای فرو بستن چشم‌ها بود در خفا.

 

ماه بزرگ و مهربان؛

بیست و چند سال از «آن روز سرد» گذشته‌است. روزها از پی روزها می‌آیند. روزی به پایان می‌رسد و بعد روز دیگری است. بیست و چند سال است که آسمان هم‌چنان آبی است و ما این بار نه از نابودی، که از حماقتی دوباره می‌ترسیم؛ که این بار، رودرروی تابندگی آسمانی آفتاب زندگی بخش‌ایستادن‌است.

 

فریادی نیست اما، این مداد‌های ممنوع بر برگ‌های سپید‌ اند که آرام و به نجوا مشق «شب» می‌نویسند:

... نه.

تاریکی نابودی نیست.

تاریکی؛ سکوت جذاب میان دو نت موسیقی است.

تاریکی

    وقفه‌ی بی دغدغه‌ای است

                     در مغاک زمان؛

    که همچون باران

             آرام و صبور

                پر می‌دهد جایی دور

                   افکار آشفته‌ی پریشانان را

یا که

   می‌پراند از خواب

        ذهن خوش‌حالان و خوش‌خوابان را

 

ماه عزیز؛

خوابم می‌آید، بیست و چند سال است که خوابم می‌آید...

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٩/٢


دريای بی موج، برکه است.

 

اين را براي تو مي‌نويسم دخترك. از اين كنده شدني كه اين‌چنين نزديك و ناگهاني و دلهره‌آور است كه مثل يك موج هميشه مي‌آيد و چشم باز مي‌كنيم و مي‌بينيم يكي‌مان را، بهترينمان را، برده است. تازه يادمان مي‌آيد كه بازي مي‌كرديم ميان دريا. تازه يادمان مي‌آيد آن‌كه تا حالا قلقلك‌مان مي‌داد همين موج‌ها بودند كه مي‌آيند و مي‌برند و ما، حواسمان نيست، يا نمي‌خواهيم، يا نبايد كه باشد.

دخترك، بيا خوشحال باشيم كه تا مرگ هست خوبي هست. دلخور نباشيم از موج‌ها، كه دست‌چين مي‌كنند. يا از مادر دريا، كه سليقه‌ا‌ش را به رخ‌مان مي‌كشد.

بيا خوشحال باشيم دخترك. آن سوي درياها، بي‌شك ساحلي هست. بازي كنيم توي دريا. از موج‌ها لذت ببريم. و بدانيم كه درياي بي موج، بركه‌اي بود. درياي بي‌موج لذت بازي را از ما مي‌گرفت. لذت كنده شدني كه بارها، بي‌مرگ، ‌تجربه‌اش مي‌كنيم تا موج‌مان بيايد و بلند، كنده شويم تا ساحلي كه ماسه‌هاش آفتابي است.

 

براي دختركي كه پدرش، دور و بلند پريد.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۸/٢٧


ايستگاه

 

صورتم را كه آرايش كردند عكاس حوله‌ي سفيد را دستم داد: لباسهات را در بيار و اين را بپوش. بعد رو كرد به مدير تبليغات شركت كه آن دورتر، توتون پيپش را خالي مي‌كرد: موافق هستين موهاش خيس باشن؟

موهام را خيس كردند. پشت به پس زمينه‌ي سفيد ايستادم، همان‌جا كه بعدها با مشكي رويش مي‌نوشتند: پيتر اسكات. و زيرش ريزتر: فقط براي شما. بطري ويسكي را دادند دستم، خيس بود، سرد بود. به دوربين لبخند زدم.

 

بزرگ، چسبيده‌ام به تابلو. روبرويم فروشگاه ساز است. كنارم ايستگاه اتوبوسي است كه دست‌فروش شب‌ها آن‌جا مي‌خوابد. دست‌فروش روزها ساعت 9 بساطش را زير پايم آن‌جا كه توي عكس پيدا نيست پهن مي‌كند. مدير تبليغات ساعت 10 صبح روبروي ايستگاه توقف مي كند و از دست‌فروش توتون مي‌خرد و مي‌رود. ساعت 11 ساز فروش مي‌آيد نگاهي به من و دست‌فروش مي‌اندازد و كركره‌ها را بالا مي‌زند. ساعت 2 دست‌فروش مي‌رود چيزي بخورد انگار، ساز فروش اما همان‌جاست تا 11 شب. 5 عصر مدير تبليغات مسير آمده را باز مي‌گردد. ساعت 9 كه از اتوبوس و آدم‌هاي توي ايستگاه ديگر خبري نيست دست‌فروش بساطش را جمع مي‌كند. ساز فروش از 9 ويولون مي‌زند. من بطري را برمي‌دارم و زير نور تابلو روي نيمكت ايستگاه با دست فروش تا ته مي‌نوشيم و بعد مي‌رقصيم تا 11. تا پيش از آن كه خوابش ببرد نگران است كه من با اين موهاي خيس و اين حوله سرما بخورم. خوابش كه مي‌برد من بطري را برمي‌دارم مي‌روم توي تابلو و لبخند مي‌زنم. گاهي شب ها هم خودم را مي‌بينم كه نيمه شبي سگم را آورده‌ام بگردانم. هروقت مي‌آيم، روبروي كركره‌هاي بسته‌ي ساز فروشي لحظه‌اي توقف مي‌كنم. به من توي تابلو نگاهي مي‌اندازم و به ايستگاه اتوبوس و بعد مي‌روم...      

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۸/٢


ته اين راه پله ها، باز پله است

 

نصف شبی ته سیگارهات را در می‌آوری و مثل معتادها لای وسایلت دنبال پاکتی فراموش شده می‌گردی. لعنتی، اگر کمی فراموش‌کارتر بودی شاید یکی پیدا می کردی.

 

نور ملایم چراغ این اتاق را دوست داری و همین چوب لباسی را که تا تو هستی، مانند درخت بید، سر شاخه‌هاش به زمین می رسد. حتی این تخت را هم دوست داری که از بچه‌گی‌هات همین اندازه بود و تو هی بزرگ می‌شدی تا قدش بشوی. هی بزرگ شدی تا بی آن که روی نوک پنجه بلند بشوی قد گلدان سیاه روی کتابخانه بشوی.

 

بزرگ شدی که کلمه‌های توی کتاب‌‌ها باشی. تا یاد بگیری نوستالژی یعنی چه. آرزوهایت آرام، پا پس کشیدند و کوچک‌ شدند تا تو قد بکشی و بزرگ‌تر شوی. حالا که این‌جایی، انگار میان گذشته‌ای دور نشسته‌ای که دیگر نیست. انگار سال‌ها پیش کسی این جا بوده‌است که تو نبوده‌ای. کسی این‌جا بوده است که تو او را خوب می شناسی.

 

حیف، این جا مثل سرسره نیست که وقتی رسیدی آن بالا سر بخوری و جیغ بکشی. ته این راه پله‌ها باز پله است، و باز پله است. و تو هی بالا می روی به خیال سرسره‌ای که باید، که کاش باشد.

 

و چقدر حرف داری

و چقدر این یک نخ باقیمانده برای دود شدن همه‌ی حرف‌هایت کم است...

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٧/٢۳


برای هيچ

 

ببخشید که شال گردن‌تان گرمم نکرد، و کلاهتان.

اما چه خوش رنگ هستند و چه پشمی. و چه به من می‌آیند. خودم را توی چشم‌هایتان دیدم. نگذارید که من و شال گردن و ذغال چشم‌هایم چکه چکه روی گونه‌هایتان یخ بزنیم. راستی، می‌دانستید که گاهی ذغال‌ها زودتر از برف‌ها آب می‌شوند؟

 

این‌جا هوا سرد است. شال گردن و کلاه هم که ندارید. بروید توی اتاق. این هویج را هم بردارید. باید خوشمزه باشد. قابل شما را ندارد. این روزها، تنها چیزی که لازم ندارم حس بویایی است.

ببخشید که شال گردن‌تان گرمم نکرد. بروید، پیش از آن که ذغال‌ها همه‌ی برف‌ها را سیاه کنند.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٦/۱٦


موجود غريب

 

من،

در فاصله ی تپش لحظه ها،

از دغدغه خاک آلود دست های موجودی غریب،

زاده شدم.

من،

 از سرزمین رویا به این جا پرتاب شدم،

تا شاید دنیا جای بهتری باشد.

تا شاید این جا را،

از پس همه دردهاش،

با لبخندی خاک آلود،

زندگی کرده باشم.

تا شاید،

از پس یک لبخند،

همه این دنیای خاک آلود را،

در آغوش کشیده باشم.

 و باز

 متولد شوم.

 

به بهانه تولد موجودی غریب

 

۱-ماه ايران

۲-عاقلانه

۳-سروش در لابيرنتش

۴-اتاق من

۵-شهر هيچکس

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٥/٢٧


بودای پير

 

این جا، همه‌ی غروب‌هاش، جمعه است. شب، انگار می‌افتد به جان آدم‌های این شهر. من که با ستاره‌ها جان می‌گیرم و بیدار می‌شوم و تازه می‌خواهم زندگی کنم، شب‌ها، تنها می‌مانم میان همه‌ی این 18 میلیون مرده. همدمم می‌شود همین سگ‌هایی که شب‌ها چپ چپ نگاهم کنند و آن پیرزنی که پای نارنجی کرکره‌های آن بقالی، با چشم‌های همیشه بسته‌، بودا وار، با موجودی که نمی‌شناسمش حرف می‌زند و حاضرم شرط ببندم هنوز یک بار هم من را آن گوشه‌ی خیابان ندیده است که نگاهش می‌کنم. همدم‌ من، همین بودای پیر چلیپا نشسته‌ای است که صدایش خش‌ دارد. صداش از پس یک عمر خستگی می‌آید. یک عمر، کم نیست؟ هست. این همه خسته‌گی برای آدمی که فقط یک عمر زندگی کرده باشد. گاهی فکر می‌کنم اگر کنارش بنشینم و بخواهم حرف بزنم آیا دست ازاین ناله‌ی خش‌دار و این کلمه‌هایی که هیچ نمی‌فهمم برمی‌دارد؟ دست برمی‌دارد و چند دقیقه گوش کند؟ زبان من را می‌فهمد؟ دست‌هام را می‌گیرد؟ با انگشت‌هاش گوشهایم را نوازش می‌کند که من، که من صدام را خش‌دار کنم؟

 

روی درخت‌های این‌جا پر از سنجاب‌هایی است که گاهی از پنجره‌ی اتاق سرک می‌کشند توی خانه. و بارانی، که باریدنش عاشقم می‌کند. بودای پیر، تو اتاق داری؟ این‌جا، همه‌ی آدم‌ها، جز آن‌هایی که ندارند، اتاق دارند. اتاق من، پر از چیزهای خالی است. اتاقی، پر از چیز‌هایی که از چیز‌های دیگر خالی شده‌اند. پاکت‌های خالی سیگار. لیوان‌‌های خالی، بطری‌های خالی، باطری‌های خالی، و دلم، و یک جفت کفش‌. کف کفش‌هام ساییده شده از بس راه رفته‌ام. از بس هیچ‌وقت هیچ‌جا نبوده‌ام، نمانده‌ام. آن جایی که سنجاب‌ها از پنجره‌اش سرک می‌کشند اتاق من نیست، فقط چند دقیقه مانده‌ام که کفش‌هام را واکس بزنم، چیز‌هایی را خالی‌تر کنم و باز...

 

گوش‌هام را نوازش کن. من چشم‌هام را ببندم و صدام را خش بدهم تا انتهای همه‌ی یک عمر راه رفتن. تا روزی که در آیینه‌ی شکسته‌ای، پاره کفش‌هایم را ببینم که دیگر بی نفس مانده‌اند. و یک لبخند شاید که آرام می‌گوید ((همین‌جاست. همین‌جا اتاق تواست)). و یا یک نیشخند که می‌پرسد (( همین‌جاست؟ همین‌جا اتاق تواست؟)). که من با صدای خش‌دارم بگویم این‌جا، هرچه هست، آخر راه است.

 

صدایم را خش بدهم تا آن روز دور، که با پاهای برهنه کنارکرکره‌های شاید نارنجی رنگ بقالی‌ای می‌نشینم. پشت دست‌هام را می‌گذارم روی زانو‌هام و به موجودی که هنوزهم نمی‌شناسمش بگویم کجاها بوده‌ام. چه‌ها کرده‌ام. بگویم که چرا صدایم خش‌دار شده. بگویم کجا کفش‌هایم پاره شد. چشم‌هام را ببندم و بگویم در آخرین پاکت خالی چه بود.

 

گوش‌هام را نوازش کن بودای پیر و کوچک. من، تا آن روز دور، برایت حرف خواهم زد. من تا آن روز دور، راه خواهم رفت. به سنجاب‌هایی که از لای پرده‌ها نگاهم می‌کنند لبخند خواهم زد. من، از همه‌ی آیینه‌های شکسته سوال خواهم کرد. گوش‌هام را نوازش کن بودای پیر.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٥/۱۸


کودکی، که خوب، همیشه لبخند می‌زند.

 

من بلدم وقتی یکی دستش رو دراز می‌کنه که دست بده توهم باید دستش رو بگیری و تکون بدی. حتی بلدم که باید جلوی بزرگ تر از جات بلند بشی. اما خوب، گاهی آدم مجبور می شه لبخند بزنه.

 

آدم بهتره که خودش سوار ماشین بشه. خودش از ماشین پیاده بشه. بهتره که خودش بره دستشویی. خودش دست‌هاش رو بشوره. قاشق و چنگال رو خودش بگیره دستش. اما خوب، گاهی فقط می‌شه که لبخند بزنی.

 

آدم خوبه که حداقل صندلی چرخ دارش رو خودش هل بده که واسه‌ی گردش علاف این و اون نباشه. چند روز پیش که دقت کردم، دیدم انگار صندلی چرخ دارم هر سال از من بزرگ‌تر می‌شه. بعد خوب، لبخند زدم.

 

چیز مهمی که چند روزه ذهنم رو مشغول کرده اینه که یکی من رو ببره جلوی آیینه. بعد خوب، به خودم لبخند بزنم. ببینم به اندازه‌ی کافی رضایت‌بخش هست؟

 

برای کودکی، که خوب، همیشه لبخند می‌زند.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٥/۱٤


 

ديگه از آدمای مو بور و چشم روشن حالم به هم می خوره ... از بارون حالم به هم می خوره ... از خونه های سقف شيروونی حالم به هم می خوره ... از سگ حالم به هم می خوره ... از شکلات حالم به هم می خوره ... از ديخروس و آلبرت هين حالم به هم می خوره ... ديگه از خيابونای تنگ و باريک حالم به هم می خوره ... از دوچرخه حالم به هم می خوره ... من ديگه از خودمم حالم به هم می خوره ... ميشه يه روزی برگردم ؟

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٥/٥


...

هيچ وقت از گذشته ها پشيمون نبودم ؛ اما کاش از بابام يه تو دهنی خورده بودم .

شايد يه خورده از دلتنگيم کم می شد .

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٤/٢٥


در دولنگه‌ی خاکستری

در دولنگه‌ی خاکستری رنگ با پنجره‌های دایره‌ای شکلش مدام باز و بسته می‌شد و آدم‌هایی با روپوش‌ها و کلاه‌های سبز و ماسک‌های سفید از آن عبورمی‌کردند. روپوش سبز‌های دست‌کش به دست با شانه‌هایشان در را باز می‌کردند و به حال خود رهایش می‌کردند.  در، اما خودش بسته می‌شد.

 

ساعت‌ها بود که دخترک زل زده بود به در. چند نفر با لباس‌های رنگ و وارنگ در همان سالن دراز خاکستری رنگی انتظار می‌کشیدند که دخترک. دخترک به خرس قهوه‌ای رنگش گفته بود "مادر را که آوردند این در را برای همیشه ببندیم تا از این به بعد هیچ‌کس مجبور نباشد این همه منتظر بماند."

 

خرس قهوه‌ای رنگ اما هیچ چیز نگفته بود و دخترک باز زل‌زده‌بود به در دو‌لنگه‌ی خاکستری رنگ.    

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٤/۱


mooniran

ماهی گلی هم، ریشه‌ی شمعدانی می‌شود اگر به یک خانه‌ی قدیمی از توی حوض نگاه کنی، و باز تشنه باشی‌.

ریشه‌ها همین‌جورند. آب را می‌مکند، شمعدانی‌ها گل می‌دهند.

ریشه‌ها همیشه تشنه می‌مانند، توی دریا هم که باشند.

ریشه‌ها، از توی آب به گل‌ها نگاه می‌کنند، مثل ماهی‌ها.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۳/٢٥


آدمک برفی

مثل پسرک لاغر و نحیفی زل زدی توی تصویر چشم‌هام و پرسیدی زشت شده‌ام؟ که من نگاه کنم توی تصویر موهات و چشم‌هایی که نگاهم می‌کنند و چیزی را زنده کنم با تو.

 

که خیال کنم شبی بوده است زمستانی در کوچه‌ی تاریکی که تو دست‌هات را کرده‌‌ای توی جیب‌هام و دست‌هات سرد بوده‌است مثل همیشه و من هرچه فشارشان داده‌ام گرم نشدند.

 

که باور کنم تو روزی از میان شیشه‌ی بخار گرفته‌ی کثیفی نگاهم کردی و من نگاهت کردم برای اولین بار، و تو نخواسته بودی که آن‌شب دندان‌هات به هم بخورند، خجالت می‌کشیدی انگار.

 

که شاید شبی خوابیده بودی روی زانو‌هام و من نگاه به چشم‌هات کرده بودم و ترسیده بودم که تکان بخورم و بیدار بشوی. فقط آرام دست کشیده‌بودم روی گونه‌هات که اشک‌شان را پاک کرده باشم آرام.

 

که فکر کنم بوده‌است شبی که زندگی کرده باشم در تو و گریه کرده‌باشیم هردو و تو خوابیده‌باشی لای دست‌هام  و من باز بیدار از ميان موهات شب را نگاه کرده باشم و ترسیده‌باشم که مبادا، که مبادا صبح برسد.

 

نگاه می‌کنی توی چشم‌هام که باور کنم شب‌هایی بوده است که وقت آمدن، دست‌هات را ‌گذاشته‌ای توی دست‌هام که گرم‌شان کنم و نشد، که نشد هیچ‌وقت. که دندان‌هات به هم می‌خورد و دیگر خجالت نمی‌کشیدی، می‌خندیدیم و تو انگشت‌هام را می‌کشیدی روی گونه‌ی یخ زده‌ات.

 

نگاهم می‌کنی که یادم بیاید من یک آدم ‌برفی‌ام و آدمک‌های ‌برفی نمی‌توانند چیزی را گرم کنند. که یادم بیاید من از تو سردتر بودم و تو گرمم می‌کردی با هر لمس. که آب می شدم آن‌روزها و حالا فقط کلاهم مانده و چشم‌هام که نگاه کنند. که یادشان بیاید آدمک‌های برفی هم لذت می‌برند از گرما.

 

که یادم بیاید ماه‌ها بعد بهار می‌آید، برف‌ها آب ‌می‌شوند و تو موهات را چون پسرکی کوتاه می‌کنی و از چشم‌هام می‌پرسی زشت شده‌ام؟

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۳/٢٠


کمی بيشتر

       : دیدیش؟

       : نه، چی رو؟

       : همینی که این‌جا بود.

       : من که نمی‌تونم ببینم.

       : خوب منم نمی‌تونم.

       : پس چه‌جوری دیدی؟

       : نمی‌دونم. حس کردم.

       : حالا چی حس کردی؟

       : ببین. یه شکلی بود. با من فرق داشت.

       : مگه تو چه شکلی هستی؟

       : من؟ خوب من یه مربع هستم.

       : مربع یعنی چی؟

مربع : مربع یعنی 4 تا ضلع.

       : تو 4 تا ضلع داری؟

مربع : آره. مگه تو نداری؟

         سکوت.

       : نه.

مربع : مگه می‌شه؟

         سکوت.

مربع : تو چی هستی؟

       : مثلث.

مربع : چند تا ضلع داری؟

مثلث : 3 تا.

         سکوت.

مثلث : چی‌کار می‌کنی؟

مربع : دارم تصورت می‌کنم.

مثلث : مضحکم؟

مربع : نه، اما ساده‌ای.

مثلث : تو عجیبی.

         می‌خندند.

مثلث : تو می‌دونی کجا هستیم؟ دوریم یا نزدیک؟

مربع : باید نزدیک باشیم. چون صدای همدیگه رو می‌شنویم.

مثلث : مگه ما می‌تونیم حرف بزنیم؟

         سکوت.

مربع : نه.

مثلث : پس ما فقط می‌تونیم همدیگه رو تصور کنیم!

مربع : فکر کنم درسته.

مثلث : یعنی من فقط توی خیال تو هستم؟ یعنی اگه به من فکر نکنی دیگه نیستم؟

مربع : چرا هستی.

مثلث : کجا؟

         سکوت، طولانی.

مربع : آها، فهمیدم. فهمیدم کجا هستی. اون‌وقت که من یه چیزی دیده بودم. تو داشتی فکر می‌کردی. درسته؟

مثلث : آره.

مربع : به چی؟

         سکوت.

مربع : خجالت نکش. به من فکر می‌کردی. می‌دونم. تو من‌رو ساختی. تو به یه ضلع چهارم فکر می‌کردی. من همونم. من خود توام با یه ضلع اضافه.

مثلث : یعنی من الان دارم با خودم حرف می‌زنم؟

مربع : دقیقاً.

مثلث : آره. اما یه سوال. تو اون موقع که یه چیزی دیدی به چی فکر می‌کردی؟

         سکوت.

مربع : به یه ضلع اضافه...

 

ته نوشت: من خوبم.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٢/٢٩


فردا اتفاق افتاد

 

هزار سال بعد، آخرین آدم‌های باقی مانده در جهان، با دوربینی که بیرون زمان را می‌بیند، نقاشی را خواهند دید که در حال نقش تابلویی‌ست. برای نقاشی قلم مو را می‌زند توی افکارش. آدم‌هایی که نقاشی می شوند شروع می‌کنند به فکر کردن. نقاش برای این‌که آدم‌ها از تابلو بیرون نیآیند، تابلو‌اش را در قابی از زمان می‌گذارد.

 

نقاش، در حال تماشای قابش، آن آخرین آدم‌هایی را می‌بیند که از گوشه‌ی ترک خورده‌ی قاب نگاهش می‌کنند. برایشان دست تکان می‌دهد و قاب ترک‌های بیشتری برمی‌دارد. تکه‌های شکسته‌ی قاب با سرعتی سرسام آور به همه جا پخش می‌شوند. نقاشی مخدوش می‌شود. تکه‌های شکسته‌ی قاب، پارچه‌ی بوم را پاره می‌کنند. رنگ‌ها در هم می‌آمیزند، آن چندتا آخرین آدم‌ هم.

 

همه چیز، جز رنگی که نقاش با آن آدم‌ها را نقاشی کرده بود. نقاش، آن رنگ‌ها را می‌بلعد. وقتی سیر شد تابلوی دیگری می‌سازد. قلم مو را می‌زند توی افکارش و آدم‌ها را می‌کشد. حواسش هست که این بارهم گوشه‌ی بالای قاب ترک داشته باشد...

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٢/٢٥


خاک روح دميده

خاك روح دميده برخاست.

در ميان آن جمع آسمانی، تنها دو تن سجده نکردند.

يكي لبخندي مهربانانه بر لب داشت
و ديگري
، خشم از چشمهاش زبانه ميكشيد.
خاك فكر كرد آن كه مي
خندد همدم و همراه او خواهدبود .

خاك نمي
دانست آن كه ميخندد، صبحگاهي دیگر، او را از آن جا خواهد ‌راند و هزاران سال، به دست آن ديگري ميسپارد.

 

آن دورتر، درختی شکوفه می‌داد...

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٢/۱۸


شب دوم

[ در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد. مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی بر دست.]

 

زن    بگو آ.

مرد   آ.

زن    مهربون تر، آ.

مرد   آ.

زن    آهسته تر، آ.

مرد   آ.

زن    من یه آی لطیف تر می خوام، آ.

مرد   آ.

زن    با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بگی برام می میری.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباسات رو درآر.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد   آ ؟

زن    بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی سلام.

مرد   آ.

زن    بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد   آ.

زن    بگو آ، مثل این که ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد   آ.

زن    بگو آ،

مرد   آ.

 

. . .

 

زن    آهان. بگو آ، انگار که می خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.

مرد   آ.

زن    بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد   آ.

زن    بگو آ، انگار که می خوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که بگم آ.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که که آهسته یه آی لطیف بگم.

مرد   آ.

زن    ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد   آ ؟

زن    بهم بگو که دارم دیوونت می کنم.

مرد   آ.

زن    و این که دیگه حوصله ت سر رفته.

مرد   آ.

زن    خب، من قهوه می خوام؟

مرد   آ ؟

زن    معلومه که می خوام.

       [ مرد بلند می شود و برای زن قهوه می ریزد.]

مرد   آ ؟

زن    آره یه قند کوچولو، مرسی.

مرد   [ پاکت سیگارش را به سوی او می گیرد.] آ ؟

زن    نه خودم دارم.

       [  زن پاکت سیگارش را در می آورد و سیگاری از آن بیرون می کشد.]

مرد   [  فندکش را را به سوی او می گیرد.] آ ؟

زن    فعلا نه، مرسی.

مرد   آ؟

زن    نمی دونم... شاید... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.

مرد   آ.

زن    باشه، ولی آخه سسش رو داریم؟

مرد   آ.

زن    پس بریم بیرون.

مرد   آ.

زن    پس همین جا بمونیم.

مرد   آ...

زن    بیا این جا...

مرد   آ...

زن    تو چشام نگاه کن.

مرد   آ.

زن    تو دلت یه آ بگو.

مرد   ...

زن    مهربون تر.

مرد   ...

زن    بلند تر و واضح تر،برای این که بتونم بگیرمش.

مرد   ...

زن    حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد   ...

زن    یه بار دیگه.

مرد   ...

زن    یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد   ...

زن    یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بگی خوشگلم.

مرد   ...

زن    حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد   ...

زن    آ ؟

مرد   ...

زن    ...

مرد   ...

 

تکه ای از نمایش نامه

داستان خرس های پاندا

ماتئی ویسنی یک

ترجمه تینوش نظم جو

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٢/۸


برف می آمد هنوز . . .

آمدید بالای سرم. یخ زده بودم. برف، جای آخرین قدم‌هام را پرمی‌کرد و انگار همیشه می‌بارید.

گفتم: تمام شد؟

گفتید: تمام شد.

خواستم انگشت‌هام را باز کنم، دانه را نشانتان بدهم و بگویم تمام نشده، پس این؟ اما دست‌هام یخ زده بود.

لبخند زدید. گفتید: تمام شد.

از دور صدای کف زدن آدم‌ها می‌آمد. چشم‌هاتان را بستید و نفسی عمیق کشیدید. نفس من اما مثل پلک‌هام منجمد شده بود.

گفتم: این‌همه راه را آمدم و آخر توی برف‌ها گیر کردم. بنا بود تا بهار بروم. چیزی نمانده‌.

گفتید: می‌روی.

گفتم: من یخ زده‌ام، مرده‌ام. چطور می‌شود؟

گفتید: تو‌هم که نروی، بهار خودش می‌آید. بهار که بیاید زنده می‌شوی.

گفتم: پس تمام نشده.

گفتید: چرا شده.

خواستم با تعجب نگاهتان کنم، نشد.

گفتید: گوش کن. صدای دست‌زدن آدم‌ها را می‌شنوی؟ بعد از برف‌ها سه تا نقطه گذاشته‌ام. همه‌ی این آدم‌ها با دیدن آن نقطه‌ها تا بهار صبر می‌کنند. وقتی که بهار بیاید این دانه سبز می‌شود. تو درون این دانه باز زندگی می‌کنی.

گفتم: این را نوشتید؟

گفتید: نه.

گفتم: چرا؟ اگر نفهمند چه؟ اگر در ذهنشان این‌جا همیشه برف بیاید؟

گفتید: دیگر دیر شده.

 

سال‌ها بعد، باز آمدید بالای سرم.

روی موهاتان انگار برف نشسته بود. رفتید صفحه‌ی آخر. آن‌جا که سه تا نقطه گذاشته‌بودید. دانه‌ی توی دستم یخ زده بود. بهار نیامده بود. برف می‌آمد هنوز. . .

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/٢/۱


قد خودم

 

درست وقتی صدای اون ماشین از پشت سرم اومد پیداش شد. لاغر و بلند بالا بود. تا زیر پاهام. اگه از رو زمین بلند می‌شد سر کوچیکش به شاخه‌ها گیر می‌کرد. برای هم دست‌‌ تکون دادیم. آروم خزید طرفم. اما با هر قدمی که برمی‌داشت یه‌وری می‌شد. داشت می‌افتاد توی جوب. واسه‌ی همین رفتم اون‌ورتر. انقدر که درست روبروم باشه. تندتر کرد. وقتی ماشین بهم زد خپله و قد کوتاه شده بود‌.  تازه به هوش اومدم. همین‌جاست. درست زیر تنم. قد خودم. يه پاش هم شکسته.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱/٢٠


صورتکس

 

    درست بعد از این که ساعت زنگ زد از خواب بیدار شد. صورتك پر مشغله‌اش را بر چهره زد. با عجله آماده شد. به آشپزخانه كه رفت، صورتك وظيفه شناس همسرش را دید که ميز صبحانه را آماده ميكرد. دوقلوها پشت ميز سروصدا ميكردند. صورتك عصبانياش را كه ديدند صورتك ساكت بر چهره زدند. هنگام بيرون رفتن از خانه، چون همیشه، صورتك عاشقش لبهاي صورتك عاشق همسرش را بوسيد.

 

     در راه، صورتك غرغرو و عصبياش بوق زد و با صورتك هاي عصبي ديگر بگومگو كرد. صورتك موشمردهاش صورتك عصباني رييس را مجاب كرد كه در مورد كارهاي عقبمانده‌ی ديروز مقصر نبوده.

 

    عصر، به در خانه که رسید، جاي صورتك غرغرو و عصبي با صورتك خسته عوض شد.

چرخش چندباره كليد در قفل به او فهماند كه كسي در خانه نيست .

 

     لباسهاش را درآورد، حوله را برداشت و به حمام رفت. مقابل آيينه ايستاد. صورتك خسته را برانداز كرد. از صورتكها خسته شدهبود. صورتك را برداشت. صورتك خوشحال بيرون زد، آن را هم برداشت. صورتك غرغرو، صورتك عصباني، موش مرده، پرمشغله، عاشق . . . همه‌ی صورتك ها را يكييكي برداشت.

     به صورت خودش رسيد . . . صورت يك كودك . . . گريه كرد. صورت آفتاب نخوردهاش مقابل آيينه گريهكرد. بدش آمد . . . صورتك غرغرو سرزنش كرد. صورتك خوشحال روزهاي خوب را يادش آورد، صورتك پر مشغله كارهاي عقبمانده  را و صورتك عاشق ، صورتك عاشق همسرش را. ريش صورتكها را اصلاح كرد. شست و تميزشان كرد. حوله را دورشان پيچيد و خشكشان كرد.

     از حمام كه بيرون آمد، همسر و بچهها آمدهبودند. باز دوقلوها سروصدا راه انداختهبودند . بايد يادشان ميداد که وقتي صورتك خسته يا پرمشغله به چهره دارد از صورتك ساكت استفاده كنند. صورتك وظيفهشناس همسرش، در حالی که فنجاني چاي روی میز می‌گذاشت یادآوری کرد که فردا تولد دوقلو‌هاست. براي تولد دوقلوها، ميتوانست چند صورتك هديه بخرد . . . ديگر داشتند بزرگ ميشدند.

 

بهمن و ۸۱

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱/۱۳


دختر دست فروش

 

گفت: یه قصه تعریف کن.

گفتم: چه قصه‌ای؟

 

گفت: قصه‌ی بادکنک فروش.

گفتم: خوب؟

 

گفت: همون که روبروی شهربازی بادکنکای رنگی می‌فروخت. همون.

گفتم: آخرش پولدار بشه؟

 

گفت: نه. اون نه. همون که عاشق یه دختر دست فروش بود. هر روز می‌دیدش. هر روز یه بادکنک سفید بهش می‌داد.

گفتم: بلد نیستم اون داستان رو. بلدم؟

 

اخم کرد. گفت: بلدی، اذیتم نکن.

همان‌جور که نگاهش می‌کردم داشتم توی ذهنم یک داستان می‌ساختم از بادکنک فروش و دختر دست فروشی که روبروی شهربازی باشند و پولدار هم نشوند.

 

می‌خواست کمکم کند، گفت: بعد یه روز دختره مریض شد نیومد. پسره، بادکنکای قرمزش تموم شد، نیومد. بادکنکای نارنجیش تموم شد، نیومد. سبزا تموم شد نیومد. زردا تموم شد، بازم نیومد.

گفتم: خوب؟ بعد؟

 

ذره‌ای فکر کرد: بعد فقط سفیداش مونده بود. بعد دیگه شهربازی داشت می‌بست. بعد یه بادکنک سفید برای دختره نگه داشت. فرداش باز رفت شهربازی. بازم دختره نیومد، یکی دیگه نگه داشت. هرروز که دختره نمی‌اومد یه بادکنک سفید واسش نگه می‌داشت. بعد . . .

 

داشت خوابش می‌برد. حرف‌هاش نامفهوم شده بود. تا وقتی مطمئن شدم کاملا خوابش برده بالای سرش نشستم. بعد بلند شدم. چراغ را خاموش کردم و به اتاق خودم رفتم.

 

روی تخت دراز کشیدم. یاد شهر بازی افتادم. آن شب که آسمانش پر از بادکنک‌های سفید بود و هرچه گشتیم بادکنک فروش را پیدا نکردیم. هرچه فکرکردم چهره‌اش یادم نیامد. آخر ما بادکنک فروش‌ها را فقط از بادکنک‌هایشان می شناسیم.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱/۱٠


نيوروز

 

اول از عرض سلام باید بگویم چون بعدا دیر می‌شود.امسال نوروزم را چگونه گذراندم موضوع انشای امروز من است. من امسال نوروزم را طبق عادت همیشه‌گی گذراندم. امسال، هنگام سال تحویل من در کلاس بودم و به این فکر می‌کردم که نکند تمام سال را سر کلاس باشم، هی.

 

امسال من قبل از نوروز همه‌اش در فکر ماهی گلی بودم و می‌خواستم یک ماهی گلی بخرم اما هم حالش را نداشتم بروم ماهی گلی پیدا کنم هم این‌که می‌ترسیدم بعدا حالش را نداشته باشم بروم ماهی گلی‌ام را آزاد کنم و هم این که می‌ترسیدم ماهی گلی‌ام حالش را نداشته باشد زیاد زندگی کند و بمیرد و من ناراحت بشوم.

 

در فکر سفره‌ی هفت صین هم بودم اما هرچه فکر کردم 6 تا صین بیشتر یادم نیامد که تازه یکی‌اش صبزه بود که من بلد نبودم صبزه درست کنم و آن یکی هم صمنو بود که آن هم این‌جا گیر نمی‌آید. این‌طوری شد که امسال نوروز را بدون سفره‌ی 7 صین و ماهی گلی با خوبی و خوشی گذراندم.

 

هنگام سال تحویل یادم رفت برای خودم آرزو کنم از بس که آقای معلم سر کلاس حرف می‌زد و حواس من را پرت می‌کرد. امسال نوروز هیچ‌کس به من عیدی نداد و خیلی خوش گذشت. این شد که با یکی از دوست‌هام تصمیم گرفتیم برویم برای یکدیگر عیدی بگیریم که بیشتر خوش بگذرد. عیدی امسال من خیلی کوچک است و همه‌اش دوست دارد برود زیر تختم بریند. وقتی هم که بیرون می‌آید تا چشمش به من می‌افتد باز می‌دود زیر تخت و می‌ریند.

 

امسال برای این که بتوانیم در انشایمان در مورد عید چیزی بنویسیم  تصمیم گرفتیم سبزی‌پلو با ماهی درست کنیم. این شد که رفتیم ماهی خریدیم اما از بس آقای ماهی فروش حواسش نبود یک ماهی بوگندو به ما داد و ما خیلی خوشحال شدیم.

 

در پایان می‌خواهم از کلیه دست‌اندر کاران سال نو تشکر کنم. از بهار که آمده است. از زمستان که رفت و بقیه فصل‌ها که به نوعی در این مهم نقش داشتند. و همین‌طور از کلیه‌ی کارت‌های تبریک که لطف کردند و برای من فرستاده شدند. همین.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸۳/۱/٥


 

نمی دانم، نمی دانم تا کی باد می بردم مثل قاصدکی که معلوم نیست آیا می خواست با باد برود یا می خواست سه کنج دیواری گیر کرده باشد؟ پیغامی برای کسی داشت یا نداشت؟

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/٢٩


خانه ی روابط

 

خوب، آدم ها مثل خانه می‌مانند.

 

1 - بعضی درهای ورود و خروج و پنجره‌های بزرگی دارند.

وقتی وارد زندگی این آدم‌ها می‌شوید لذت زیادی می‌برید.راحت وارد می‌شوید، چیزهای زیادی یاد می‌گیرید. وقت رفتن هم راحت بیرون می‌روید. فراموش کردن این‌جور آدم‌ها سخت است. اما خوب گاهی هم دلتان می‌گیرد، توی این خانه‌ها پر از آدم است.

 

2 - بعضی دیگر درهای ورودی و پنجره‌های بزرگی دارند اما در خروجی‌شان کوچک است.

درون این آدم‌ها تا لحظه‌ی رفتن خوش می‌گذرد. اما وقت رفتن به مشکل بر می‌خورید. ممکن است مجبور شوید یکی دوتا از دیوارها را بشکنید. ممکن است خانه را ویران کنید.

 

3 - بعضی دیگر هستند که درهای ورود و خروج بزرگی دارند، اما پنجره‌هایشان چنگی به دل نمی‌زند.

این‌جور آدم‌ها بیشتر راهرو هستند تا خانه. زود فراموش می شوند. چیزی یاد نمی‌گیرید از بودن با آن‌ها. حرفی برای گفتن ندارند و گاهی تنها افتخارشان، عبور آدم‌هاست. خیلی از آدم‌ها این‌گونه‌اند. پیشنهاد می‌کنم در این‌ راهروها چیزی قیمتی جا نگذارید.

 

4 - عده‌ای هم هستند که درهای ورودی بزرگ دارند با پنجره‌ها و درهای خروج کوچک.

اگر وارد این خانه شوید گول در ورودی زیبا و فراخش را خورده‌اید. در خانه دلتان می‌گیرد. نور کم است، هوا کم است. وقتی هم که تصمیم می‌گیرید  بیرون بروید در خروجی را پیدا نمی‌کنید. گرفتار شده‌اید. دیوار را می‌شکنید.

 

5 - خانه‌ای با در ورودی کوچک، پنجره‌های بزرگ و درهای خروجی بزرگ.

کم پیدا می‌کنید از این‌ خانه‌ها. این‌جور آدم‌ها به راحتی دیده نمی شوند. به زور وارد می شوید اما توی خانه از وسعت پنجره‌‌ها در شگفت می شوید. راحتید. آدم‌های زیادی را آن تو نمی‌بینید. احساس امنیت می‌کنید. وقت رفتن هم آن‌قدر راحت خارج می شوید که آب از آب تکان نمی‌خورد. آ‌ن قدر که شاید باز بخواهید وارد آن خانه بشوید. اما یادتان باشد، در ورودی کوچک است.

 

6 - خانه‌ای با درهای کوچک و پنجره‌ای بزرگ.

پذیرایی گرم و صمیمانه‌ی توی خانه، ورود سخت و جان‌فرسایتان را از یاد می‌برد. اما هنگام خروج شاید تلخی ورود به یادتان بیاید. شاید با غیظ دیوارها را خراب کنید، به قصد انتقام. این خانه‌ها زود خراب می‌شوند.

 

7 - ورودی کوچک، پنجره‌ی کوچک و خروجی بزرگ.

خوب، این هم یک حالت است. این حالت و حالت بعدی فکر می‌کنم مربوط به آدم‌هایی است که ضربه‌ها‌ی روانی خورده‌اند. می‌دانم که خیلی‌هامان از این خانه‌ها بی‌خیال عبور می‌کنیم. پس بیهوده‌است حرف اضافه‌ای در این مورد بزنم. چون خیلی وقت‌ها حتی تلاشی هم برای ورود نمی‌کنیم.

 

8 - و آخرین خانه، خانه‌ای ست بی پنجره و بی در.

یک چهار دیواری بسته. حرفی ندارم.

 

شما چه خانه‌ای هستید؟ آدم‌ها همیشه درحال خانه ساختن برای خودشان هستند. آدم‌ها عوض می شوند، تغییر می‌کنند. اندازه درها و پنجره‌هایشان را عوض می‌کنند. اما یادتان باشد، همیشه آن خانه‌ای که تصور می‌کنید ساخته‌اید شبیه خانه‌ای نیست که واقعن ساخته‌اید. شما خیال می‌کنید چه خانه‌ای هستید؟

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/٢٦


آتش درون

 

یادش به خیر،

شب‌های چهارشنبه سوری،

خاطره‌هایی متفاوت،

زشت و زیبا و آتش.

آتش درون و بیرون.

آتشی که از بیرون همیشه زود خاموش می‌شد.

 

و مستی.

آب‌ جویی که فقط مخفیانه خوردنش لذت‌ داشت.

 

و آن چوب‌ها که دسته می‌شد کنار دیوار،

شب دود می شد،

فرداش نبود.

 

و صدای انفجاری که دیگر می‌ترساندم.

یادش به خیر، آن وحشی‌ای که دیگر نیستم.

دوتایی از روی آتش پریدنی، که هرگز نشد.

 

چهارشنبه‌سوری‌ای که همیشه بوی اعتراض می‌داد.

لباس سبزهایی که هم قد خودم بودند.

و فرار.

فراری پر از خنده‌های عصبی.

بازی‌ای که همیشه هست.

 

یادش به خیر، آتش پرستی که بودیم، که هستیم.

آفتاب پرستی که نبودیم، و شدیم.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/٢٤


ناخدايی چنين

 

شاید

بیهوده باشد

که در خشکی

دنبال ناخدایی کشتی شکسته‌ بگردیم

که زیر باران،

میان اقیانوسی پر تلاطم،

به جای 

چنگ انداختن به تخته پاره‌ها،

 

برای

پری دریایی کوچکی گریه می‌کرد

که آرزو داشت

شناکنان،

همه‌ی دنیا را ببیند.

 

شاید بیهوده باشد

که خیال کنیم

پری دریایی

او را

نجات خواهد داد.

 

شاید حتی

بیهوده باشد که خیال کنیم

ناخدایی چون او

هست.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/۱٧


بيد مجنون

 

بیدها زود بلند می‌شوند اما بعد وارونه می‌شوند، مجنون می‌شوند. گفتم:«بید را چرا بریدید؟» و تو صبح گریه کردی.

 

همه‌تان توی آشپزخانه بودید. دور میز. جای من خالی بود. تو همان‌جا نشسته بودی که همیشه. یادت نیست چی می‌خوردید. تو فقط فهمیدی که من آمده‌ام. بقیه همان‌طور مثل یک عکس هنوز نشسته بودند. قد همان‌روزها بودم. بغلم کردی و دویدی توی آن اتاق که از پنجره‌اش حیاط پیداست. نگاهم کردی. خودم بودم. محکم مرا گرفته بودی که نپرم، ناپدید نشوم. گفتی:« عادل؟ کجایی؟ خوبی؟» گفتم «بید را چرا بریدید؟»

 

مادر گفت:« همه‌اش برگ، چقدر جارو کنم؟» بید سایه انداخته بود روی چمن‌ها و پدر هی آبشان می‌داد که کل کل نشوند. من قد شمشادها بودم و تو توی کوچه بازی می‌کردی اما آن روزها مادر که می‌پرسید:«علی کو؟» فقط بلد بودم نگاهی بکنم به دور و بر و بگویم:«نیست» و بعد بخندم و باز بدوم لای شمشادها. مادر گفت:« بهار و پاییزش با هم فرقی ندارد.»

 

بید را پدر کاشت کنار شیر آب. بیدها زود بلند می‌شوند. از چنارهای کوچه زد بالا. اما بعد وارونه شد، مجنون شد. و چنارها باز رفتند. سر شاخه‌هاش می‌رسید به زمین و پدر هی با قیچی می‌چید. تو انگشتهات را حلقه می‌کردی دور یک شاخه و می‌کشیدی، بعد برگ‌های توی دستت را پخش می‌کردی توی حیاط و از پله‌ها می‌دویدی بالا و مادر می‌گفت:«چقدر جارو کنم؟»

 

گفتی:« مامان، این سینه‌اش خس خس می‌کند.» و من سینه‌ام خس خس می‌کرد و می‌خندیدم. دکتر گفت:« آزمایش خون. » و تو می‌پریدی که انگشت‌هات را بزنی به سقف اتاقی که از پنجره‌اش حیاط پیداست.

 

حیاط پر از برگ خشکیده بود. من دراز کشیده بودم روی تخت. سینه‌ام خس خس می‌کرد و نمی‌شد که بخندم. پس کی نفس می‌کشیدم؟ روی سقف جای انگشت‌هات را نگاه می‌کردم و می‌خواستم بپرم انگشت بزنم به سقف و نمی‌توانستم.

 

هر دو تا شمع را روشن کردی. عکسم را گذاشتی پشت شمع‌ها. همان که من خواب‌آلود بودم و عکاس گفته بود بخند و من خندیده‌بودم. دور تا دور اتاق را صندلی چیدید. من همه جا بودم. از جای انگشت‌هات هم بلندتر می‌پریدم. برگ‌ها را جارو کردید و حیاط را آب پاشیدید و گریه کردید.

 

مادر گفت:«چقدر جارو کنم؟» سقف را رنگ زده بودید. تو عکس‌هام را قایم می‌کردی و فرداش زیر تخت مادر بود، و باز قایم می‌کردی. مادر گفت:«بهار و پاییزش فرق ندارد.» بید را با طناب بستید. تو و پدر طناب را کشیدید که روی شیر آب نیفتد، و نیفتاد.

 

محکم بغلم زده بودی و گفتی:«عادل؟ کجایی؟ خوبی؟» گفتم:« بید را چرا بریدید؟» مرا بوسیدی. خوشحال بودی و می‌خندیدی. گفتی:« برگ داشت و سایه می‌انداخت توی حیاط، چمن‌ها را خشک می‌کرد.» و بعد از خواب پریدی و دویدی تا از پنجره‌ی اتاقی که حیاط پیداست بید را نگاه کنی. بید را بریده بودید، من همه جا بودم و تو آن روز صبح گریه ‌کردی . . .

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/۱٤


قفل ها و آدم ها

پشت پنجره هنوز باران می‌آمد. دکتر با لبخندی آرام‌بخش نگاهم می‌کرد و منتظر جواب بود.

 

نگاهم را از بیرون گرفتم و گفتم: «همه چیز از امروز صبح شروع شد. یعنی درست لحظه‌ای که از آسانسور خارج‌شدم و دکمه‌ی دزدگیر ماشینم را فشار دادم و خبری نشد. فکر کردم شاید باطری‌اش تمام شده. کلید را فرو کردم توی قفل. کلید نمی‌چرخید. در باز نمی‌شد. رفتم عقب‌تر، به ماشین نگاه‌کردم. به رنگش، به نشانه‌های روی بدنه‌اش، به ماشین‌های دیگر هم نگاه‌کردم، ماشین خودم بود.

 

گفتم شاید کلید ایرادی پیدا کرده، شاید هم قفل. آخر می‌دانید، مدت‌ها بود درها را با کلید باز نکرده‌بودم. برگشتم که از آپارتمان کلید یدک را بیاورم.

 

ضربه دوم را وقتی خوردم که کلید آپارتمان هم در را باز نکرد. چطور ممکن بود؟ عصبی شده‌بودم. عجله هم داشتم زودتر به شرکت برسم. از ماشین و آپارتمان و کلیدها منصرف شدم.

 

خودم را به خیابان رساندم و سوار تاکسی شدم. ساعت 9 قرار مهمی داشتم. در راه، با دفتر تماس گرفتم. منشی گوشی را برداشت. گفتم که 20 دقیقه‌ای دیر می‌رسم. منشی من را نشناخت. متعجب شدم. خودم را معرفی کردم. خندید و گوشی را قطع کرد. دست هام به لرزه افتاده‌بود. بی‌شک، به محض رسیدن به دفتر اخراجش می‌کردم.

 

به شرکت که رسیدم، یک راست رفتم بالای سر منشی. مثل همیشه پشت میزش بود. کسانی که برای جلسه آمده بودند در لابی انتظار می‌کشیدند. نخواستم جلوی بقیه با او صحبت کنم. نیم‌نگاهی به من انداخت، لبخندی تحویلم داد و باز به کارش مشغول شد. به سمت دفترم رفتم و در را باز‌کردم.

صدای منشی را پشت سرم شنیدم که گفت: ببخشید؟

برگشتم نگاهش کردم. با چشم‌های از حدقه در آمده زل‌زده‌بود به من.

گفت: آقای رییس تشریف ندارند. در ضمن همه‌ی این آقایون منتظر ایشون هستند. شماهم اگر وقت قبلی دارید بفرمایید بشینین تا ایشون تشریف بیارن.

خنده‌ام گرفت. به بقیه‌ی آدم‌هایی که آنجا نشسته‌بودند نگاه‌کردم. همه‌شان متعجب نگاهم می‌کردند.

گفتم: خانم عزیز، شوخی‌تون گرفته؟ من رو نمی‌شناسید؟

 

بقیه‌ی ماجرا را خودتان خبر دارید. منشی من را نمی‌شناخت. حتی کسانی هم که در شرکت منتظر آمدنم بودند مرا نمی‌شناختند. به قسمت حسابداری رفتم. هیچ کدام از کارمندها مرا به جا نمی‌آوردند. چطور چنین چیزی امکان دارد؟ دیگر حسابی از کوره در رفته بودم. انگار شروع کرده بودم به فریاد‌زدن و بعد از حال رفته‌بودم.

 

وقتی به خودم آمدم که توی بیمارستان بودم. لباس‌هایم را عوض کرده‌بودند. همه‌ی مدارک و کلیدهایم را برداشته بودند. خواستم این‌جا را ترک‌کنم، نگذاشتند. خواستم به شرکت یا دوستانم زنگ بزنم باز هم اجازه‌ندادند. به من داروهای آرام‌بخش تزریق کردند. بعد هم که مرا آوردند خدمت شما. خواهش می‌کنم مدارک و کلیدها را به من پس‌بدهید. مدارک من همه چیز را اثبات خواهد کرد.»

 

دکتر سرش را از روی پرونده بلند‌کرد: «نیازی به مدارک نیست. فقط لطفی بکنید و روی این برگه‌ی کاغذ، برای من آدرس آپارتمان، شرکت و شماره‌ی پلاک خودروی خودتون رو بنویسید. البته می‌بخشید. فقط برای اطمینان.»

 

در حالی که کاغذ را از دست دکتر می‌گرفتم گفتم: «بله درک می‌کنم، حتمن.»

خودکاری از روی میز برداشتم، دکتر هم دوباره به مطالعه‌ی پرونده‌ای که دستش بود پرداخت.

خودکار را گذاشته بودم روی کاغذ و فکر می‌کردم. یادم نمی‌آمد، هیچ چیز یادم نمی‌آمد.   

سرم را که از کاغذ برداشتم دکتر نگاهم می‌کرد. آرام، زیر لب گفت: «اشکالی ندارد، یادتان هست خودروتان چه رنگی بود؟»

 

دکتر را نگاه کردم. بعد چشمم از پنجره‌ی پشت سرش افتاد به محوطه‌ی سرسبز درمانگاه. باران می‌آمد. آن دورتر چند اتومبیل توقف کرده بودند و زنی تلاش می‌کرد در یکی از آن‌ها را باز کند، اما انگار موفق نمی‌شد. زن، چندقدم عقب‌تر رفت و به اتومبیل نگاه کرد. باران، آرام همه چیز را می‌شست. رنگ خودروها، نوشته‌ی پلاک‌ها، تابلوها، دکتر، بیمارستان، این نوشته، همه‌چیز . . .   

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/۱۱


kerala

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٢/٥


که چه؟

 

دست‌هاش کوچک بودند. سختش بود پا به پام راه بیاید. قدم‌هام را کند کردم اما این کار، از حس کشیدن آن‌ پسرک دنبال خودم به این‌ور و آن‌ور چیزی کم نمی‌کرد. دست‌هاش را گرفته‌بودم و می‌کشیدم. می‌کشیدم که برویم. نگاهم می‌کرد. بی گناه و متعجب. او نمی‌دانست من که هستم. نمی‌خواستم بداند او اگر نبود، من هم نبودم. نمی‌خواستم بداند من او هستم.

 

امروز را به خاطر دارم. سال‌ها پیش بود. کوچک بودم. بی‌گناه و متعجب، به مردی نگاه می‌کردم که دستم را گرفته بود و می‌کشید دنبال خودش. من را از دنیای کودکی‌ام بیرون کشید و با خودش برد. رفتیم قاطی آدم‌ها. رفتیم آن‌جا که آدم‌ها به هم تنه می‌زنند. آن‌جا که هرکس سرگرم خودش است. آن‌جا که آدم‌ها مقصد پیدا می‌کنند، هدف پیدا می‌کنند. ‌جایی که ارزش معنا پیدا می‌کند. جایی که معنا ارزش پیدا می‌کند. جایی که تنه زدن به آدم‌ها قانون می‌شود.

 

خوب یادم است. تشویش داشتم. سرم را بالا کرده بودم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم. انگار دنبال چهره‌ی آشنایی می‌گشتم و نمی‌یافتم. دستم را می‌کشید و می‌برد و من بزرگ می‌شدم. دیگر می‌توانستم پا به پاش راه بروم. تنه زدن را هم زود یاد گرفتم، و تنه خوردن را. یاد گرفتم ناراضی و بیقرار بشوم. و یک سوال بزرگ یاد گرفتم. یاد گرفتم بپرسم:« که چه؟». و وقتی این سوال را از او پرسیدم، ایستاد و نگاهم کرد. قد به قد نگاهش کردم. انگار که از تصویرم در آیینه سوال کرده باشم. تصویر توی آیینه رو گرداند و رفت. دست‌هام خالی ماند.

 

همه‌ی راه را برگشتم. اما مبدا را پیدا نمی‌کردم، آن‌جا که بودم را. مدام می‌پرسیدم «که چه؟». آن‌قدر رفتم تا دیدمش. چشم دوخته بود به آسمان. خوب می‌دانستم که دارد توی ابر‌ها دنبال شکلی می‌گردد. دستش را گرفتم و کشیدم دنبال خودم. آنقدر رفتیم تا بزرگ شد. تا از من پرسید:« که چه؟ ». در آیینه نگاه کردم و رفتم.

 

تنها ماندم. می‌دانستم که او برمی‌گردد تا کودکی‌اش را بیاورد. من اما باید باز می‌رفتم. و رفتم. باز باید می‌پرسیدم «که چه؟». پرسیدم. کسی دستم را گرفت. دستی سرد و پیر. رفتیم. خیلی راه رفتیم. خواستم بپرسم:« که چه؟». اما انگار دیر شده بود. من برگشتم جوانی‌ام را بیاورم. که از من بپرسد:«که چه؟». که پیش از آن که جواب را یافته باشم، بمیرم.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/۳٠


وقتی مادر صدايم کرد

 

جایی بودیم، باغی شاید.

بازی می‌کردیم،

کودکانه.

دنبالت می‌گشتم.

انگار، که گم شده باشی.

هوا سرد بود.

باران هم می‌آمد.

گوش‌هام سرخ شده ‌بود،

یا خیال می‌کردم.

در لذت یافتنت می ‌سوختم.

 

گم شده بودی،

نه

گم‌ات کرده بودم، که پیدات کنم.

هراس داشتم.

دلهره.

به هرجا سرک کشیدم.

 

مادرت که صدات کرد، هنوز پیدات نکرده ‌بودم.

مادرم که صدام کرد، بزرگ شده‌ بودیم.

 

لباس‌های بارانی‌ام را عوض کردم.

سیگاری آتش زدم.

حالا

باغ را، از پشت پنجره نگاه می‌کنم.

هنوز، باران می‌آید.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/٢٧


چوبه

 

چرخش كليد در قفل درِ آهني بيدارش كرد . بي اختيار از ميان ميله هاي پنجره به بيرون نگاه كرد . هنوز آفتاب نزده بود . چرا خوابش برد ؟ مگر چقدر فرصت داشت ؟ چرا خوابش برده بود ؟
سه نفر بودند . زندان بان كه هر روز غذا مياورد و دو نفر ديگر . دست يكي از آن ها كتابي بود . بايد دعا مي خواند . كتاب را به دستش دادند .

ديشب تمام آن 6 قدم را بارها پيموده بود كه خوابش نبرد . در آخرين شب زندگي خوابش برده بود . فردا آفتاب بر عالمي بي او مي تابيد . خنده اش گرفت . مگر براي آفتاب و عالم فرقي ميكرد . با يا بدون او عالم و آفتاب بودند . چرا خوابش برده بود ؟

كتاب را از دستش گرفتند . به دستش دست بند زدند .
بلند شد ، چند شب پيش آن كه در سلول كناري بود از جايش بلند نمي شد . ضجه ميزد و انگار پايه تخت را گرفته بود . اما بالاخره رفت .

از در كه بيرون آمد در را قفل كردند . درِ زندان بي زنداني را چرا قفل ميكردند ؟ فكر كرد زندان بان ، همان كه برايش غذا مياورد ، وقتي در خانه اش از اتاقي به اتاق ديگر ميرود درها را پشت سر قفل ميكند . باز خنده اش گرفت . چرا خوابش برده بود ؟

راه روها را كه طي كردند رسيدند به در بزرگ و زندان بان به عادتش عمل كرد . تا آن لحظه آن در را باز نديده بود . در كه باز شد هواي سرد به تنش خورد . در ميان آن حياط كوچك و تاريك ، چراغي بود و يك چوبه دار .

احتمالا او كه چند روز پيش پايه تخت را گرفته بود و گريه ميكرد همين جا اعدامش كرده بودند . چرا ؟ آخر چرا خوابش برده بود ؟ لعنت بر او . لعنت بر زندگي . باز خنده اش گرفت . براي چند دقيقه زندگي بيشتر داشت به زندگي لعنت مي فرستاد .
زير چراغ كه رسيدند . ناگهان پريد و پايه چوبه را در دست گرفت . نمي خواست بميرد .

: بگذاريد فردا ، خواهش ميكنم . فقط تا فردا .

دست بند نمي گذاشت دستهايش را دور چوبه حلقه كند . به راحتي جدايش كردند . طناب را دور گردنش انداختند .

: من ديشب خوابم برد . خواهش ميكنم . تو را به خدا .
داشت ضجه ميزد . چرا خوابش برده بود ؟
. . .
دريچه زير پايش كه باز شد احساس كرد صدايي گنگ و مبهم مي شنود . صدايي مثل . . . مثل چرخيدن كليد در قفل درِ آهني . با وحشت چشم هايش را باز كرد . خوابش برده بود . ميان ميله هاي آهني از آفتاب خبري نبود . چرا خوابش برده بود . با هراس به در نگاه كرد . در كه باز شد سه نفر را ديد . پايه تخت را محكم گرفت چون دستانش را با دست بند نمي توانست دور چوبه حلقه كند . . .

دی ماه 81

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/۱٥


لبخند سنگی مسيح

پسرك لال بود . كشيش در آن روز سرد زمستاني وقتي او را در كليسا ديد تعجب كرد . رفت نزديك پسرك ، دستي بر سرش كشيد . در چشمهاي پسرك شيطنت و مهرباني موج ميزد . پسرك با دست اتاقك اعتراف را نشان داد . نگاهي به آن سمت كرد ولي نفهميد منظور پسرك چيست و براي همين فقط لبخندي تحويلش داد . اما او دست بردار نبود و سعي كرد با صداهايي كه از ته گلويش در مياورد منظورش را بفهماند .

كشيش فكر كرد شايد پسرك ميخواهد اعتراف كند . اما چگونه ؟ او كه نميتوانست حرف بزند .
زياد مهم نبود . شايد پسرك ميخواست حضور در آن اتاقك را تجربه كند . با اين نتيجه گيري به پسرك گفت : ميخواي اعتراف كني ؟ پسرك لحظه اي مردد به چشمهايش نگاه كرد و بعد با سر پاسخ مثبت داد . وقتي كشيش به سمت اتاق حركت كرد ديد كه او جلوتر دويد و وارد شد اما به اشتباه از دري وارد شده بود كه مخصوص كشيشها بود . كمي فكر كرد . دلش نيامد پسرك را از اتاق بيرون بكشد بنابراين خودش از در اعتراف كننده ها وارد شد تازه مگر چه فرقي ميكرد . اين پسرك لال چگونه ميتوانست اعتراف كند ؟
اتاقك اعتراف تشكيل شده بود از يك فضاي بسيار كوچك به اندازه يك نفر ، ديوارهاي چوبي كه يك طرف آن در بود و در طرف ديگر دريچه اي كه مرز بين اتاق كشيش و اعتراف كننده بود .

روي صندلي نشست و ساكت ماند . فضاي وهم انگيز و تاريكي بود . از پشت دريچه صداي جنب و جوش پسرك ميامد . پس از چند لحظه صداهاي آن طرف هم قطع شد . آنقدر ساكت كه كشيش فكر كرد پسرك رفته . دستش را دراز كرد تا دريچه را باز كند ببيند پسرك رفته يا نه . هنوز باز نكرده بود كه صدايي از آن پشت گفت : در را باز نكن .

لحظه اي دستش را كشيد چون اين صداي يك مرد بود و در پشت دريچه جز يك پسرك لال كس ديگري نبود . دريچه را باز كرد . ديد پسرك روي صندلي نشسته و چشمهايش را بسته و حركت نميكند . اما باز صدا آمد و اين بار رساتر . به تو دستور دادم دريچه را ببندي .
صدا آنقدر نافذ بود كه بيدرنگ دريچه را بست .
صدا گفت : تو يكي از بهترين مبلغين من هستي . من امروز آمده ام تا اعترافات تو را بشنوم . آمده ام تا تو را از زير بار گناهاني كه تا امروز انجام داده اي نجات دهم . بعد از اين اعتراف بهترين جاي بهشت متعلق به تو خواهد بود . بهترين جا . جايي در كنار من .
روي سينه اش صليب كشيد . اين مسيح بود . در روح پسرك هلول كرده بود تا اعترافات او را بشنود . احساس كرد دستهايش ميلرزند و قطرات عرق از روي پيشانيش به پايين سر ميخورد .
صدا گفت : منتظرم .

لب به سخن گشود .
(( من . . . من . . . بنده خوبي نبوده ام . نميدانم چرا محبوب شما واقع شده ام . من . . . من شرم دارم از گفتن گناهانم . . . اي مسيح . اما . . . اما اگر با اين كار . . . نزد . . . نزد شما ميايم ميگويم . راستش گناهي است كه هميشه مرا آزار ميدهد . يك روز كه در كليسا داشتم مردم را موعظه ميكردم چشمم افتاد به دختري كه در رديف دوم نشسته بود . اي مسيح . . . او زيبا بود . بسيار زيبا . نفهميدم چگونه آن روز موعظه ام را تمام نكردم . حتي يك لحظه هم نميتوانستم چشم از او بردارم . آن روز گذشت و من به خاطر اين احساس طلب بخشش كردم .
يك هفته گذشت و باز آن دخترك را در رديف دوم ديدم . مرا ببخشيد . . . خداوند مرا ببخشد . . . من از آن به بعد هر روز منتظر يكشنبه بودم . مدتي گذشت تا اينكه روزي دختر براي اعتراف آمد . بين هفته بود و هيچكس اينجا نبود . دختر وارد اين اتاق شد و من قبل از اينكه به جايگاهم بروم . . . خداوندا من را ببخش . . . فبل از اين كه به اتاقم بروم در كليسا را بستم .
اي مسيح آيا خداوند مرا ميبخشد ؟
دخترك داشت اعتراف ميكرد اما من گوش نميدادم . طاقت نياوردم . بيصدا از جايم بلند شدم و به اين اتاقي كه حالا در آن نشسته ام آمدم . ترسيده بود و جيغ ميكشيد . ))
سرش را ميان دستهايش گرفت و گفت :
(( خيلي متاسفم . . . خيلي . . . بارها و بارها خودم را سرزنش كرده ام .

وقتي از اتاقك بيرون آمدم فهميدم چه كرده ام . دختر در اتاقك گريه ميكرد و من نميتوانستم به شمايل مصلوب شما روي ديوار اين كليسا نگاه كنم . آبرويم ميرفت . من را اعدام ميكردند . چنين گناهي براي يك كشيش غير قابل بخشش است و من اين را ميدانستم . تمام اين افكار داشت من را نابود ميكرد .
وقتي به خودم آمدم كه در دهانه در اتاقك ايستاده بودم . چاقويي كه در كليسا داشتيم در دستم بود و دختر ديگر گريه نميكرد . او را در حياط پشتي دفن كردم و بار اين گناه را هر روز بر دوش كشيدم . شبها گريه كردم و طلب مغفرت كردم . از اين كه دعاهاي من مستجاب شده خوشحالم . حالا كه خداوند شما را فرستاده تا اين گناه را نزد شما اعتراف كردم احساس سبكي ميكنم . ))

اين را كه گفت صداي بسته شدن در كليسا را شنيد . احساس كرد پسرك رفته . با ترس دريچه را باز كرد . كسي آنجا نبود . بلند شد و از اتاقك بيرون رفت . به شمايل بزرگ مسيح روي ديوار نگاه كرد . احساس كرد پشت چهره سنگي شمايل لبخندي نهفته است . گناهش بخشيده شده بود . آن شب را بعد از سالها آسوده خوابيد و در خواب خودش را بر خلاف گذشته در بهشت با مسيح كه حالا شكل پسرك شده بود ديد .

صبح با صداي در از خواب بيدار شد .وقتي در را باز كرد . يك اتومبيل و چند پليس آنجا ايستاده بودند .
يكي از پليسها كه او را ديد گفت : شما به جرم تجاوز و قتل بازداشت هستيد .
: با چه مدركي ؟
: با اين و يك نوار كاست از جيبش در آورد و به او نشان داد .
: اين چي هست ؟
پليس لبخندي زد و گفت : اين اعترافات شما به مسيح است . در حقيقت يك شوخي بچگانه شكل گرفته و در آن شما پرده از پرونده اي كه سالهاست باز مانده برداشته ايد .

خوب كه نگاه كرد . كمي دورتر مسيح كوچولو را ديد كه با يك پليس در حال گفتگوست . اتفاقات ديروز به شكل واقعي در ذهنش ساخته شد . پسركي شيطان و يك ضبط صوت كوچك كه در كاست آن حرفهايي كه او گمان ميكرد مسيح است ضبط شده بود .
تعدادي از پليسها با بيل و كلنگ براي يافتن جسد به سمت حياط پشتي ميرفتند . قبل از اينكه دست بند به دستش بزنند نگاهي به شمايل مسيح انداخت .
لبخند مسيح به نيشخند بيشتر شبيه بود .

 

آذر 81

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/۱٢


 

 

بارون می‌آد اما

دلم شوره، . . .

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/۸


باد کور

 

کهنه و خاک گرفته، مدت‌ها با حسرت از پشت شیشهی انتظار ، برای انگشتی کودکانه که نشانت دهد خیره بودی. همیشه اما می‌خندیدی. خنده‌ای خاک گرفته و ابدی.

 

دلت گرفته بود، خسته و کهنه، لک زده بود برای نسیمی که بپیچد و بپیچاندت.

 

. . . و بالاخره آن روز، انگشتی کودکانه نشانت داد. و تو را در ازای چند برگه‌ی کاغذی دستش دادند . . .

 

بیرون شیشه‌ها . . . باد که به گرده‌ات خورد، خواستی بروی، نرفتی، نتوانستی . . . باز می‌خندیدی.

 

باد میان گرده‌ات ، دیوانه‌ات می‌کرد ، باید می‌رفتی. دست‌های کودکانه قرقره را چند دور باز کرد و برد بالای سرش، باد دیوانه‌ات کرده بود و تو . . . از ته دل می‌خندیدی. رهایت که کرد خواستی بروی، باز نتوانستی . . . باد می‌پیچاند و می‌خواست ببرد اما دستهای کودکانه قرقره را محکم گرفته‌بود . . .

 

ریسمان را کشیدی و پیچاندی. پیچاندی و کشیدی. باید می‌رفتی. ریسمان باید پاره می‌شد. پیچاندی و کشیدی . . . و بالاخره پاره شد.

 

به چشم‌های غمگین کودکانه که دور می‌شد نگاه کردی. باد در آغوشت گرفته بود . . . می‌پیچاند و می‌برد و تو . . . می‌خندیدی.

 

باد کور بود، نمی‌دید، ندید، کوبیدت به سیم‌ها، نیمه‌ی ریسمان را پیچید دور سیم‌ها . . .

چشم‌های کودکانه آمد از پایین مدتی نگاهت کرد و رفت.

 

. . . باد در گرده‌ی شکسته‌ات می‌پیچید و دیوانه‌ات می‌کرد . . . و تو ، باز می‌خندیدی.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱۱/۳


آواز‌خوان بی‌نام

 

تیشه را برد بالا و یک ضربه‌ی دیگر.

پیرمرد می‌آمد کنارش می‌نشست. گاهی هم که آن‌جا شلوغ می‌شد، می‌رفت لابه‌لای گریه‌ها گم می‌شد. کاسه و چوب‌دستی چرکش، هنوز آن گوشه افتاده بود.

 

یک ضربه‌ی دیگر.

پیرمرد آواز می‌خواند و او ضربه می‌زد. وقتی از دور می‌آمد، صدای ضربه‌های تیشه‌ی او بر قلم، با صدای عصا زدن و سکه‌های درون کاسه‌ی پیرمرد آهنگی می ساخت و گاهی که پیرمرد سر‌حال بود می‌زد زیر آواز.

 

یک ضربه‌ی دیگر.

هیچ‌گاه نامش را نپرسید. هیچ‌گاه حتی نفهمید از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. اما عادت کرده بود به ترانه‌ای که با هم اجرا می‌کردند.

 

یک ضربه‌ی دیگر.

دیروز، هوا آفتابی بود. صدای عصا و سکه را از پشت سرش شنید. ضربه‌هاش را تنظیم کرد. پیرمرد باید می‌خواند. اما به جای صدای پیرمرد، چیزی بر زمین افتاد. سکه‌ها پخش شد روی زمین و چند‌تاش رفت لای سنگ‌هایی که به دیوار تکیه داده بودند. صدای عصا و سکه و آواز مرده بود.

 

یک ضربه‌ی دیگر.

از صدای آن آهنگ، تنها ضربه‌های او باقی‌بود. هیچ‌کس دنبال پیرمرد نیامد. چشم‌هاش خیس شد. خرده سنگ‌های روی لوح را کنار زد. روی لوح، فقط چند کلمه حک ‌شده‌بود:

آواز‌خوان بی‌نام

تاریخ وفات: 27 مهر 1381

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/۳٠


سلول ها

 

نشستم اونجا . . . یه کم اونطرف تر . . . لبه‌ی اون پرتگاه . . . به صدای یه جیرجیرک گوش می‌دم . . . شهر، زیر پامه . . . شهر من . . . پر از امتدادهای زرد شبونه‌اش که هم‌دیگه رو قطع می‌کنن . . . شهری که از این بالا، از این شب . . . مثل یه جسم بزرگ به نظر می‌آد . . . جسمی که وقتی از این کوه بری پایین، و توی امتدادهای زردش رانندگی کنی، می‌شی یکی از سلول‌هاش . . . جسم بزرگ یادت می‌ره، و فقط یه سلول کوچیک می‌شی.

 

از این بالا، همه چیز کوچیکه . . . از این بالا می‌تونی بری توی فکر . . . مشکلاتت کوچیک به نظر می‌آن . . . آرامش پیدا می‌کنی . . .

 

از این بالا می‌تونی آرزوهای عجیب غریب بکنی . . . می‌تونی آرزو کنی یه بمب اتمی بی‌افته وسط شهر و تو خیره نگاه کنی به نابود شدن این جسم پر از سلول . . . می‌تونی به آدمایی که از بین می‌رن فکر نکنی . . . می‌تونی فکرکنی اینا فقط چند تا سلول دردناکن . . . فکر کنی وقتی از بین رفتن می‌رن می‌چسبن به جسم بزرگ‌تری که همیشه وسط این شهر بهش می‌گن خدا.

 

خدا . . . انقدر ازش ترسوندنت که دیگه حتی جرات نکنی بهش فکر کنی . . . می‌تونی این بالا به خدا فکر کنی . . . بدون ترس . . . فکر کنی هست یا نیست؟ . . . فکر کنی اگه هست، چیه؟ . . . فکر کنی اگه هست از کجا اومده؟ . . . این بالا می‌تونی باهاش دوست بشی . . . این بالا، می‌تونی باهاش قهر کنی . . .

 

این بالا، بی‌ارزش‌تری . . . همه چیز بی‌ارزش‌تره. از این بالا، به ماه نزدیک‌تری . . . به خدا نزدیک‌تری . . . به خودت نزدیک‌تری . . . این بالا، برای سکوت همیشه‌گیت ازت توضیح نمی‌خوان . . . این بالا هوای تازه‌تری داره واسه سیگار کشیدن . . . این بالا سقف نداره . . .

 

دلت نمی‌خواد چشم‌هات رو ببندی . . . دلت می‌خواد از این بالا به این جسم بزرگ و سلول‌هاش دهن کجی کنی . . .

 

این بالا، دلت می‌خواد بنویسی . . . از یه شهر . . . از یه جسم بزرگ . . . از یه خدا که ترسناک نیست . . . دلت می‌خواد بنویسی، از یه سلول کوچیک که یه شب رفت بالای کوه . . . نشست لب یه پرتگاه . . .

 

حتی می‌تونی دروغ هم بنویسی . . .

می‌تونی بنویسی اون سلول کوچیک انقدر جرات داشت که خودش‌رو از لبه‌ی پرتگاه بندازه پایین . . . می‌تونی ننویسی اون سلول کوچیک، ترسو بود . . . می‌تونی بنویسی وقتی اون سلول، خودشو انداخت پایین، بازهم صدای یه جیرجیرک می‌اومد . . . می‌تونی بنویسی توی مشت‌های بسته‌ی اون سلول کوچیک، که شکسته و خون آلود افتاده بود روی تخته‌سنگ‌ها، یه کاغذ بود . . . می‌تونی بنویسی روی کاغذ چیزهایی نوشته بود . . . از یه شهر . . . از یه جسم بزرگ . . . از یه خدا که، ترسناک نیست . . . از یه خدا، که سلول‌هاش رو دوست داره . . .  

 

اردیبهشت 82

با یاد آن دوست‌ها، آن شب، آن شهر، و آن کوه . . .

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٢٧


سيگار پشت بام

 

باد نمی‌اومد. ما ایستاده بودیم لبه‌ی پشت‌بوم. زیر نور مهتاب، خیره شده بودیم به ماشین‌هایی که از ته دره‌ی شیشه‌ای پنجره‌ها در حرکت بودن، و فکر می‌کردیم:

 

گفتم: می‌خوای بپری؟

انگار از صدام ترسیده ‌باشی اول خودت‌رو کنار کشیدی، اما بعد گفتی: آره.

لبخند زدی. داشتی کاری رو می‌کردی که مدت‌ها با تصورش اومده‌بودیم این‌جا و پایین‌رو نگاه کرده‌بودیم.

 

گفتم: بیا یه سیگار بکشیم، بعد بپر.

گفتی: نمی‌خوای جلومو بگیری؟

گفتم: معلومه که نه. اما حالا اندازه‌ی یه نخ سیگار فرصت داریم پشیمون بشیم.

پاهامون‌رو از لبه‌ی پشت‌بوم آویزون کردیم و سیگار کشیدیم.

 

گفتی: خسته‌ام.

خواستم بگم منم خسته‌ام. نگفتم، تو گفته بودی.

گفتم: اگه روز بود، باد‌هم می‌اومد، باز‌هم می‌پریدیم؟

گفتی: واسه همینه که حالا می‌خوایم بپریم.

و باز زل زدیم اون پایین.

 

گفتی: تا حالا فکر کردی کدوم‌مون مزاحم اون یکیه؟

گفتم: تو یه تصویر بیشتر نیستی. تو فقط نمایش منی. خودت خوب میدونی که حتا این سوالی که پرسیدی سوال تو نبوده. خوب می‌دونی که من همه‌ی سوال‌های تو‌ام، و همه‌ی جواب‌هات.

گفتم: تو نمایش منی، و این نمایش داره تموم می‌شه.

 

چند دقیقه‌ای بود که سیگارت تموم شده‌بود اما، ما هنوز پشیمون نشده بودیم. بلند شدی. مثل چند دقیقه قبل ایستادی. یه نفس عمیق کشیدی.

. . . و پریدی. و همون موقع که پریدی، من‌رو بالای پشت‌بوم جا گذاشتی. من انقدر نگاهت کردم تا وسط خیابون له‌شدی.

 

سبک و آروم اومدم پایین. بوسیدمت. هنوز دوستت داشتم. آدم‌ها دورت جمع می‌شدن. هرکس چیزی می‌گفت. به حرف‌های آدم‌ها خندیدم. قهقهه زدم. اما، دیگه صدا نداشتم. آزاد شده بودم.

باز، جسم نداشتم.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٢٥


اتاق بی پرواز

 

نمی‌نویسم . . .

از پروانه‌ای که توی اتاقم آمد

که پرواز می‌کرد، که رنگی بود، که کوچک بود

که چقدر نگاهش کردم

 

که دلم نخواست راه پنجره را، راه بیرون را پیدا کند.

که پنجره را بستم.

که خسته شد از بال زدن پشت شیشه.

 

نه . . . نمی‌نویسم

که حالا، به طرح بال‌هاش روی سرانگشت‌هام نگاه می‌کنم

و باز، اتاقی بی‌پرواز پروانه دارم.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٢٢


خدای کوچک من

 

خدای من با خدای شما فرق دارد.

 

خدای من، به بزرگی خدای شما نیست. کوچک که بودم خدایم شبیه خدای شما بود، بزرگ و ترسناک و مهربان و بخشنده و  . . . هزارها عیب دیگر. هر چه بود، با من نبود. در من نبود. تلاش می‌کردم که در او باشم، بیهوده. تلاش می‌کردم که بترسم، تلاش می‌کردم که ببینمش. و همه‌اش بیهوده.

 

تا این که خیلی آرام خدای خودم را پیدا کردم.  لای آن شب‌بوها نبود . نزدیک‌تر از این حرف‌ها بود. اصلن، خودم بود. وقتی آمد، وقتی دیدمش، خیلی چیزها عوض شد. جور دیگری شدم. نه این که خوب شده باشم، نه. حتی، آرام هم نشده بودم. اما نگاهم عوض شد . . . یا دنیایم. آدم‌ها رنگ دیگری شدند. مثل آن که تا آن روز از پشت شیشه‌ای رنگی به دنیا نگاه کرده بودم . . . و ناگهان، دیگر شیشه‌ای نبود. رنگ آدم‌ها عوض شد. توی آدم‌ها پیدا شد و از همه بدتر توی خودم، که خدایی با همه‌ی عیب‌هایم داشت رشد می‌کرد.

 

خیلی زجر کشیدم، هنوز هم می‌کشم. بعضی آدم‌ها ناگهان غریب و دور شدند. و بعضی‌ها عزیز و دوست داشتنی. ساکت و بهت زده شدم. دور افتادم از بازی آدم‌ها و خیلی چیزها را باختم. آرام آرام، بعضی بازی‌ها را فراموش کردم، با آن که می‌دانستم با بازی‌ست که خیلی آدم‌ها را و خیلی چیزها را به دست می‌آورم.

 

اما، چیزهایی هم به دست آوردم. چیزهایی که برای من، و فقط برای من، بسیار ارزشمند بودند. آدم‌هایی را پیدا کردم که درون‌شان خدایی رشد می‌کرد. خدایی که دوستش داشتم. در تنهایی‌ام چیزی را پیدا کردم. لذت. لذتی بی‌اندازه یا زجری لذت‌بخش. و این آدم‌ها در تنهایی‌ام شریک بودند. این آدم‌ها تنهایی‌ام را بر‌‌هم نزدند. نزدیک‌تر از آن بودند که بتوانند این کار را بکنند‌ . . . و خیلی چیزها معنا پیدا کرد‌. شب تاریک معنا پیدا کرد‌. ستاره‌ها. نگاه‌ها. ثانیه‌ها. رنگ‌ها. بی‌رنگ‌ها. درخت‌ها. ماهی‌های توی‌ تنگ. حرکت انگشت‌ها. لرزش دست‌ها. چاله‌ها، و از همه مهم‌تر، دیوانه‌ها.

 

دیوانه‌ها خدای خودشان را دارند. خدایی که شاید شما بترسید از دیدنش. من دیوانه‌ام. یعنی آرزو دارم که باشم، با همه تاوانش. خدای درون من دیوانه است. اما هنوز آن‌قدر در من رشد نکرده که آرزوهایم را عملی کنم. هنوز آن‌قدر رشد نکرده که پشت پا بزنم به همه‌ی دنیایی که شما ساخته‌اید. شاید هنوز کمی از خدای‌تان می‌ترسم. شاید هنوز کمی خدای‌تان را می‌پرستم و بدترین شاید این که . . . شاید هنوز از آدم‌ها می‌ترسم.

 

آرتو، شهریور 82

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/۱٧


بوی ريحان

 

همه‌ی حیاط را بوی ریحان گرفته بود. نشسته بود لب حوض، چین‌های دامنش را کرده بود لای پاهاش که خیس نشود و ریحان می‌شست. بعد بلند شد، خوب تکان‌شان داد و با دقت پهن‌شان کرد روی چادر کهنه‌ی روی ایوان و رفت تو. مهدی، پای درخت گردو لانه‌ی مورچه‌ها را آتش می‌زد و بلند بلند ذوق می‌کرد.

 

آفتاب غروب می‌کرد. مادر خوابیده بود توی اتاق و پتو را پس زده بود. نشست بالای سرش و زل زد توی چشم‌های بسته‌اش. عرق کرده بود. گوشه چارقدش را آرام کشید روی پیشانی مادر. چشم‌هاش را که باز کرد نگاهش را دزدید:

« باید شربت‌تو بخوری. »

شربت را از بالای متکا برداشت.

« ریحون‌ها رو شستی؟ »

شربت را می‌ریخت توی در شیشه‌اش:

« شستم. »

« مهدی کجاس؟ »

« تو حیاط بازی می‌کنه. »

این را گفت و شربت را گرفت جلوی صورت مادر.

. . .

در شربت را بست و رفت سر اجاق غذا را هم بزند.

صدای مادر از توی آن اتاق می‌آمد که می‌گفت:

« ایشالا خوب می‌شم، تو هم از این دربه دری بیرون میای. خدا این سید‌حسین کبابی رو خیر بده که . . . »

 

زیر اجاق را کم کرد، زنبیل را برداشت و رفت توی ایوان. هوا تاریک شده بود. ریحان‌ها را جمع کرد و گذاشت توی زنبیل. چادرش را سر کرد و همان طور که از در می‌رفت بیرون داد زد:

« شب شد. برو تو . . . »

 

کوچه خلوت بود. چراغ سردر خانه رحیم این‌ها روشن بود. از آن خانه که می‌خواست رد شود قدم‌هاش بیاختیار کند می‌شد. لای در باز بود. دزدانه چشم چرخاند توی خانه. رحیم پیدا نبود. اما انگار پدرش را دید که توی ایوان لم داده بود، قلیان می‌کشید. سرش را زیر انداخت و به راهش ادامه داد.

 

بازارچه شلوغ بود. اما مشتری‌های حسین‌کبابی هنوز پیدایشان نشده بود. سید‌حسین ته دکان، پشت به در نشسته بود و با یکی حرف می‌زد. اگر سبزی‌ها را زود می‌گذاشت روی پیش‌خوان و می‌زد بیرون او را نمی‌دید. همین کار را کرد و داشت برمی‌گشت که صدای حسین‌کبابی پیچید توی گوش‌هاش:

« نرگس خانوم؟ »

ایستاد.

« سبزی‌ها رو گذاشتین و فرار می‌کنین؟ »

حالا سید‌حسین، از جاش بلند شده بود و می‌آمد سمتش.

« غذا روی گازه، عجله دارم. »

خیال کرد صورتش داغ‌تر از زغال‌های نیمه روشن منقل سید است.

« حال مادر چطوره؟ »

« همونجوری »

« آقا مهدی چطوره؟ »

دیگر شک نداشت که داغ‌تر از زغال‌هاست. سرش را تکان داد.

نخواست لبخند سید و دندان‌هاش را ببیند، پیش از این که صداش را بیاورد پایین و مثل همیشه بگوید:

« ببین، بهش فکر کن. داداشت که عقل درست و حسابی نداره. حرف‌هم که نمی‌تونه بزنه. هیچ‌کس نمی‌فهمه. مادرم که می‌بری می‌خوابونی بیمارستان . . . »

از بر بود آن جمله‌ها را. هر روز شنیده بود، روزی دو بار. کاش دست‌کم آن موقع‌ها یاد گرفته بود که قالی ببافد. قالی‌چه نیمه کاره روی دار خاک می‌خورد. اگر بلد بود تمام شده‌بود تا حالا. اگر بلد بود هر روز مجبور نبود حرف‌های تکراری سید را گوش کند، روزی دو بار.

 

تند آمد خانه. در اتاق را که باز کرد مهدی توی تاریکی، یک گوشه کز کرده بود، با قیچی ور می‌رفت و از خودش صدا در می‌آورد. مادر باز خواب بود. چراغ را روشن کرد. یک سر رفت سراغ غذا که روی اجاق قل‌قل می‌کرد. غذا را که هم می‌زد فکر کرد:

« اگر شروع کند قالی را ببافد دستش راه می‌افتد. می‌شد که از مادر بپرسد و او همان‌جور که دراز کشیده بود یادش بدهد. قالی‌چه نصف پول را جور می‌کرد. ریحان‌ها را  هم می‌توانست باز برساند به سید حسین و آن شندرغاز را بگیرد. نصفه دیگر را هم خدا بزرگ بود. »

خنده‌اش گرفت:

« بزرگ بود؟ »

 

اجاق را خاموش کرد. سفره را پهن کرد وسط اتاق. قابلمه‌ی غذا را گذاشت توی سفره. مهدی، قیچی به دست، آمد روی سفره. کشیدش کنار و گفت :

« گناه داره. »

قیچی را از دستش درآورد و گذاشت کنار دار قالی؛ یک بشقاب برای مهدی کشید. گذاشت جلویش و یک بشقاب هم برای مادر کشید؛ رفت بالای سرش که غذاش را بدهد.

 

فردا صبح، از خواب که بیدار شد آفتاب زده بود. مهدی هنوز خواب بود، مادر هم. کنار حوض، دست و صورتش را شست. چادر را پیچید دورش، زنبیل را برداشت و از در زد بیرون. باد می‌آمد، هوا ابری بود. در راه دوباره فکر قالی‌چه افتاده بود به جانش. اگر تمامش می‌کرد باز کمکی بود. دلش را قرص کرد که شب‌ها بنشیند پای دار و آرام آرام شروع کندبه گره زدن تا دستش راه بیفتد. چاره‌ی دیگری نبود. مادر اگر تا آن موقع طاقت می‌آورد خوب می‌شد. نقشه سید حسین را اگر به مادر می‌گفت که بی‌شک جابه‌جا می‌مرد.

 

از بازار ریحان خرید و زود برگشت. در را که باز کرد مهدی نشسته بود گوشه‌ی حیاط، باز قیچی را برداشته بود. مهدی تا چشمش به او افتاد قیچی را انداخت. دست دیگرش را پشتش قایم کرده بود.

« چیه تو دستت؟ »

از پشت سر مهدی یک تکه نخ قرمز با باد تکان خورد و رفت. زنبیل از دستش افتاد. دوید توی اتاق. تکه‌های بریده‌ی قالی‌چه پخش شده بود وسط اتاق. مادر هنوز خواب بود.

برگشت توی حیاط. مهدی نگاهش نمی‌کرد. ریحان‌ها را پاک کرد، شست و پهن کرد توی ایوان. مهدی، دوباره قیچی را برداشته‌بود و به آن تکه‌ی قالی‌چه‌ی توی دستش ور می‌رفت.

قیچی را از مهدی گرفت و پرت کرد. افتاد توی حوض. دستش را گرفت و کشان‌کشان از خانه بردش بیرون.

 

رسیدند به دکان سید‌حسین. کرکره‌ی دکان نیمه باز بود. دولا شد از زیرش رفت تو، مهدی را هم دنبال خودش کشید. دست مهدی توی دستش عرق کرده بود. حسین کبابی داشت گوشت‌ها را شقه می‌کرد. صدای مهدی را که شنید برگشت و دندان‌هاش را نشان داد:

« به‌به، آقا مهدی گل. »

مهدی می‌خواست از شر دست‌های نرگس خلاص شود. مهدی را هل داد جلو. سید‌حسین دست‌هاش را پاک کرد و رفت سراغ دخل دسته چکش را در آورد؛ چیزی نوشت و داد دستش:

« الوعده وفا. صبح‌ها که می‌ری سبزی بگیری بیارش، شب هم ببرش. می‌شه شاگرد خودم. انعام‌هم بهش می‌دم. »     

چک را گرفت و از زیر کرکره آمد بیرون. صداهای نامفهوم مهدی در صدای بسته شدن کرکره دکان گم شد.

. . .

سید‌حسین کرکره را که پایین کشید، دست مهدی را گرفت و برد توی بالکن. دست کشید به موهاش. تکه‌ی قالی‌چه هنوز دست مهدی بود. حسین دکمه‌های پیراهن مهدی را باز کرد . . . مهدی، گل‌های قالی‌چه را گاز می‌زد.   

 

نرگس آمد خانه. در راه یادش رفت چشم بچرخاند توی خانه‌ی رحیم که ببیند هست یا نه. باد، ریحان‌ها را پخش کرده بود توی حیاط. قیچی را از توی حوض برداشت و رفت کنار درخت گردو نشست روی زمین. کبریت همان‌جا افتاده بودکنار لانه‌ی مورچه‌ها.

مورچه‌ها، سرگرم زندگی‌شان بودند. یک کبریت آتش زد. میخواست آتش‌شان بزند. باد کبریت را خاموش کرد. قیچی را برداشت. فرو کرد توی سوراخ و یک چرخش داد. مورچه‌ها ترسیدند، پخش شدند. قیچی را درآورد و دوباره زد وسط لانه‌شان.

خاک می‌رفت توی چشم‌هاش. بوی ریحان پیچیده بود توی حیاط.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/۱٤


انتقام


اتاقش طبقه دوم بود، طوری كه سرشاخه درختهاي كوچه به كنار پنجره مي رسيد . . . پشت ميزش بود كه آن كبوتر سفيد، روي يكي از شاخه ها نشست . . . لحظهاي نگاهش كرد . . . كبوتري به آن سفيدي تا آن روز نديده بود . . .

چشم از كبوتر بر نداشت . . . و روي ميز، با انگشت، زغال را ميكاويد . . . پيداش كه كرد، كاغذ را برداشت . . . بايد همه جزييات را به خاطر ميسپرد . . . نقاشي از يك پرنده زنده، به مراتب سختتر از نقاشي چهره بود . . . کبوتر، فاصله زيادي با او نداشت و با اين حال، بی‌حركت، به جايي روي زمين نگاه ميكرد . انگار نه انگار كه او در چند قدمي اش نشسته.

 

از سر شروع كرد . . . چشمها و پرها . . . نوك، مهمترين قسمت بود . . . نوك ميتوانست به راحتي نوع پرنده را نشان دهد . . . استاد گفته بود اگر نوك كلاغ را روي بدن گنجشك نقاشي كنيد به راحتي تبديل به كلاغ ميشود . . . كار نوك كه تمام شد سراغ گردن و سينه رفت . نقاشي كبوتر به آن سفيدي با زغال كار آساني نبود . . . بالها . . . بايد بالها را طوري ميكشيد كه اگر باز ميشدند توانايي پرواز دادن پرنده را می‌داشتند . . . چند تا از پرها را كشيده بود كه ناگهان . . .

نفهميد چه اتفاقي افتاد . . . كبوتر به پايين سرازير شد . . . از پشت ميز بلند شد و از پنجره، پايين را نگاه كرد . . . پسركي تير كمان به دست كبوتر را از روي زمين برميداشت . . . لحظه اي به پسرك و كبوتر نگاه كرد . . . بعد به نقاشي نيمه كاره نگاه كرد . . . در كشو‌ی میز را باز كرد و نقاشي را درون آن انداخت . . . كشو كه باز شد چشمش به جعبه گلوله ها افتاد . . . سرش را بالا آورد . . . اسلحه‌ی کهنه، روي ديوار، خاك گرفته بود. لحظه ای فکر کرد . . .


جعبه گلوله را برداشت، درش را باز کرد و یکی از گلوله ها را بیرون کشید. آمد پشت پنجره. پسرک همان‌جور که بالای درخت‌ها را برای شکار بعدی‌اش نگاه می‌کرد دور می‌شد. گلوله را چند بار آرام زد به شیشه پنجره. 

 

بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد تند كاغذ سفيد ديگري برداشت . . . پنجره اتاقش را نقاشي كرد و خودش را . . . در حال شليك به سمت پسركي كه با تيروكمان و كبوتري در دست مي گريخت.

 

دی 81
 


 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٧


آدم های اين جا پر از قصه اند

 

چهل، پنجاه نفر  بودیم. پنجره‌ها، به جای شیشه، میله داشتند. پشت میله‌ها یک حیاط کوچک بود.

می‌گفتند: «اعدامی‌ها را این‌جا اعدام می‌کنند.»

اما سرک که می‌کشیدی توی حیاط، «چوبه‌ی دار» نداشت. فقط بعضی جمعه‌ها صبح، از لای میله‌ها صدای خفیف شلیکی بیدارت می‌کرد.

 

آدم‌های آن‌جا، پر از قصه‌اند. راست یا دروغ، از صبح تا شب، برای هم قصه تعریف می‌کنند. این از عشقش. آن از گیر افتادنش. آن یکی از بی‌گناهی‌اش.

 

«حسین» اما، حوصله یکی را که نداشت، ناگهان دراز می‌کشید وسط اتاق، پیراهنش را می زد بالا، شکمش را نشان می‌داد و وسط قصه تعریف کردن یارو داد می‌زد:«این حرفا رو ول کن. توپ بسکتباله داداش، بزنی زمین هوا می‌ره.»

همه می‌خندیدند و بحث عوض می‌شد.

 

آن‌جا برزخ بود. قرنطینه بود. همه جور آدم آن‌جا پیدا می‌کردی. معتاد، سیاسی، قاچاق‌چی، دزد، قاتل. دزد‌ها و قاتل‌ها همیشه خودشانند، اما گاهی که ته و توی قضیه را در می‌آوردی، سیاسی‌ها یک دفعه معتاد از آب در می‌آمدند و معتادها قاچاق‌چی.

 

صبح‌ها، ساعت 10، برای هواخوری می‌رفتیم توی حیاط. دیوارهاش به بلندی حیاط کوچک پشت میله‌ها بود. اما، خودش بزرگ‌تر.

 

آن‌ روز، یک گوشه‌ای توی حیاط ایستاده بودم. زور آفتاب به دیوارها نمی‌رسید. حسین، با توپ بسکتبالش که زیر پیراهن قایم‌ کرده‌بود، آمد کنارم ایستاد.

گفتم:« بریم بسکت بزنیم؟»

گفت:« توپ نداریم داداش!!»

بعد، انگار که تازه فهمیده باشد، به شکمش نگاه ‌کرد . خنده‌ای ‌کرد و با آرنجش به من ضربه ‌زد و آن‌طرف حیاط را نشانم داد. دنبال نگاهش را ‌گرفتم. مردی، نشسته بود روی زمین و کوبلن می‌بافت، تند تند.

حسین گفت:«نگاش کن . . . اعدامی‌یه»

گفتم:« چرا؟ چی‌کار کرده؟»

حسین تعریف کرد. اما من نشنیدم. داشتم به طرح کوبلن نگاه می‌کردم.

 

به بند که برمی‌گشتیم، از راهرو که می‌گذشتیم، سمت راست، «بند بچه‌ها» بود که با چشم‌های دریده‌شان از پشت میله‌ها زل زده بودند این‌طرف. کله‌ی همه‌شان ماشین شده بود، مثل بقیه. آن‌جا، همه شکل هم‌ بودند.

 

روی دیوارهای بند، پر از شعر بود. «دنیای زندونی دیواره، زندونی از دیوار . . .» بیشترشان ترانه‌ بودند و بدخط. اما، جایی «چوب خط» ندیدم. انگار زیاد هم مهم نیست چند روز آن‌جایی. فقط مهم است چیزی روی دیوار نوشته باشی و زیرش اسمت را؛ و تاریخ گذاشته باشی.

 

شب‌ها، ساعت نه، خاموشی بود. همه باید می‌خوابیدند. اما توی تاریکی می‌شد که با بغل دستی‌ات حرف بزنی، آرام؛ و سیگار بکشی؛ و یا نارنجی‌های آتش سیگار را توی تاریکی بشماری و حدس بزنی چند نفر بیدارند. یا به صدای ناله آن تنها تخت آن‌جا گوش بدهی که مادرخرج و سوگلی‌اش با هم تویش می‌خوابیدند و فکر کنی اگر صبح زود، بعد از سوگلی، خودت را بگذاری توی حمام، شاید کمی آب‌گرم برایت باقی مانده باشد. یا فکر کنی به طرح کوبلن و آن که تند تند می‌بافت. یا که قصه ای بسازی دروغ و راست برای فردا که تعریف کنی و حسین خودش را با توپش بیاندازد وسط حرفت. باید آنقدر از این فکر‌ها کنی تا خوابت ببرد.

 

سیگار رسمی آن‌جا «مگنا» بود، بیشتر سیگاری‌ها مگنا می‌کشیدند. مگنا طعم شیرینی دارد. طعم مگنا برای همیشه در حافظه‌ام مانده است. دیگر مگنا نمی‌کشم اما هنوز یاد طعمش که می‌افتم خاطره آن روز  صبح برایم زنده می‌شود.

 

از خواب پریدم. انگار صدای خفیف شلیک از خواب بیدارم کرده بود. یادم آمد جمعه است. سوگلی را دیدم که از حمام بیرون می‌آید. حوصله دوش گرفتن نداشتم. بی اختیار، از میله ها بیرون را نگاه کردم. بغض گلویم را فشار می‌داد. طرح کوبلن، نقش می‌بست توی ذهنم، و یاد آن مرد افتادم که دیروز چقدر عجله داشت برای تمام کردنش، و چه طرح زیبایی داشت:

طرح زنی نیمه‌عریان، با دستهایی نیمه باز و پرنده ای، که همین یک لحظه پیش، از لای انگشت‌هاش پر کشیده؛ و دو کودک، که دورتر بازی می‌کنند، بی خیال.

 

آن‌روز صبح ، سیگاری آتش کردم، خودکارم را برداشتم و بدخط، روی دیوار نوشتم:

«این‌جا، بیشتر آدم‌ها مگنا می‌کشند. مگنا شیرین است. شیرینی‌اش در حافظه آدم می‌ماند. یادم باشد، اگر از این‌جا رفتم بیرون؛ دست کم، جمعه‌ها مگنا نکشم.»

 

پ.ن: با تغییرات.

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٥


ما فرشته‌ها

 

ما فرشته‌ها، هرکدام، برای کاری ساخته‌ شده‌ایم. هرکس وظیفه خودش را دارد. مشکلات‌مان هم کم نیست. اما، اهل شکایت و درددل نیستیم. یعنی، شالوده‌مان از اول این‌گونه نبوده است. اما، هیچ چیز، همیشه آن‌گونه که باید، پیش نمی‌رود. هر زندانی، راه فراری دارد.

 

آدم‌ها موجودات غریبی هستند. عاشق، دروغ‌گو، دغل، معترض، شکاک. آدم‌ها، خیلی کارها می‌توانند بکنند، که ما نمی‌توانیم.

 

از درددل می‌گفتم، از شکایت. ما فرشته‌ها، نباید و نمی‌توانیم که شکایت کنیم اما، سالی یک بار، می‌توانیم آرزوی کسی را برآورده کنیم. و من، امروز که روی زمین می‌گشتم کسی را دیدم که می‌خواست از فرشته‌ها بنویسد. او، آرزو کرد که بتواند درددل‌های یک فرشته را بنویسد. و حالا دارد می‌نویسد، بی آن که باور داشته باشد که این‌ها درددل‌های حقیقی یک فرشته باشند.

 

من یک فرشته هستم. اسمم مهم نیست. من، آن‌گونه که بیشتر آدم‌ها خیال می‌کنند، بال ندارم. آدم‌ها گاهی می‌توانند مرا ببینند. اما، خیال می‌کنند هرچیزی هستم جز فرشته. کار من، گوش دادن به درددل آدم‌هاست. شاید مسخره باشد که فرشته باشی اما فقط به درددل آدم‌ها گوش کنی. شاید، اگر من آن‌ی بودم که جان آدم‌ها را می‌گیرد، یا آن‌ی که به آدم‌ها پیغام‌های خدا را می‌رساند و یا حتا آن‌ی که صور به دست منتظر لحظه پایانی ست ، گله‌هایم برایتان جذاب‌تر بود. اما، به درددل من هم گوش دهید.

 

هزار سال است که به درددل آدم‌ها گوش می‌دهم. آدم‌هایی که خسته‌اند، بریده‌اند، معترض‌اند یا منتظر. همیشه باید ساکت باشم. گوش کنم، نگاه کنم. همیشه باید، همه‌جا باشم. توی اتوبوس، پارک، پیاده‌رو . . . همه جا. گاهی باید یک عروسک باشم، یک برگه سفید. یا حتی، یک درخت. و گاهی هم، یک خاطره. اما ساکت بودنم همیشگی‌ست. آدم‌ها، دوست ندارند کسی که برایش درددل می‌کنند حرف بزند. نصیحت کند. حتی گاهی دوست دارند غریبه باشد. برای همین‌ها است که آدم‌ها گاهی با درخت‌ها درد دل می‌کنند. یا روی کاغذ می‌نویسند. اما سخت است ساکت بودن. وقتی می‌بینی کسی اشتباهی کرده، می‌خواهی گلویت را باد کنی ، چپ چپ نگاهش کنی و بگویی :« آهای . . . این جا را اشتباه کردی.» اما مگر می‌شود. مگر من چنین حقی دارم ؟

 

آدم‌ها دوست دارند فقط نگاه‌شان کنی. یا نه، وقتی دارند حرف می‌زنند ببینند که تو، چشم دوخته‌ای به دوردست‌ها و چشم‌هات از بغض برق می‌زند. یا دست‌شان را بگیری و گوش کنی. هزار سال گوش کنی و باز، هیچ نگویی.

 

آدم‌ها که حرف می‌زنند، باید دردت بگیرد. مچاله بشوی. آدم‌ها، اگر دردت بگیرد می‌فهمند. عروسک‌‌هم که باشی و درخت‌هم ، باز می‌فهمند. کاغذ که باشی، سیاه می‌شوی. آدم که باشی، گریه‌ات می‌گیرد. حتی، خدا هم که باشی، باز گریه‌ات می‌گیرد. اصلن، دارم به این نتیجه می‌رسم که خدا ،چون سختش بود مرا ساخت. مرا ساخت و این همه بار را انداخت روی دوشم.

 

البته، زیادهم بد نیست. گاهی، از آدم‌ها یک لبخند جایزه می‌گیرم و بعد، هردو می‌رویم. گاهی هم هیچ. من لبخندها را جمع می‌کنم توی بقچه‌ام. شما فکر کنید عکس است. فکر کنید همه لبخندها را از هزار سال پیش، از لبخند اولین آدم، مثل تابلو، میخ کرده‌ام به دیوار اتاقم. اما من که اتاق ندارم. من توی آسمان‌ها زندگی می‌کنم. خیلی نزدیک به خدا. آنجا، عکسی هم وجود ندارد اما من این‌جور می‌گویم که شما بتوانید تصور کنید. این‌جور می‌گویم که بتوانید تصور کنید وقتی خدا و بقیه فرشته‌ها، زیر چشمی به من و آن‌همه عکس لبخند نگاه می‌کنند، چه حس خوبی دارم.

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۱٠/٢


لبخند خدا

 

رنگ‌ها را برمی‌داریم. قلم‌موها را می‌زنیم توی رنگ‌ها. آن دیوار را آبی می‌کنیم، این یکی را سبز. روی آن یکی پنجره‌ای می‌کشیم که پشتش آفتاب زده ‌است، و باغچه‌ای شاید.

 

باز قلم‌موها را می‌زنیم توی رنگ‌ها. گل‌های باغچه را رنگ می‌زنیم. یا نه، می رویم توی باغچه گل‌ها را آب می‌دهیم. کلاه می‌کشیم. می‌گذاریم سرمان که آفتاب اذیت‌مان نکند.

 

زندان‌بان که می‌آید، قلم‌مو به دست منتظرش هستیم. مثل پست‌چی‌ها رنگش می‌کنیم. برایش یک کیف می‌کشیم. توی کیف چند تا نامه می‌کشیم. نامه‌ها را نخوانده‌ایم. نامه‌ها را که می‌دهد برایش لبخند می‌کشیم. می‌رود. می‌نشینیم نامه‌ها را باز می‌کنیم.

 

نامه‌ها را که می‌خوانیم، هرکس برای آن‌ یکی لبخند می‌کشد. این‌جا، همه خوب لبخند می‌کشند. شب که می‌شود، آفتاب هنوز در باغچه است. شام را که می‌آورند، باز برایشان لبخند می‌کشیم. یک میز بزرگ می‌کشیم، پر از بشقاب‌های چینی. همه می‌نشینیم دورش، غذا می‌خوریم.

 

خدا نگاه‌مان می‌کند. می‌خواهیم برایش «لبخند» بکشیم. نمی‌کشیم، نمی‌توانیم. یک «نقطه» می‌کشیم، یک دایره دورش. بعد دایره دیگری می‌کشیم. آن‌قدر دایره می‌کشیم که میزمان، نامه‌هایمان و پنجره‌مان . . . همه می‌روند زیر دایره‌ها. خودمان را دایره می‌کشیم. در دایره‌ها گم می‌شویم. دنیای‌مان، پر از دایره می‌شود. قلم‌موها توی دایره‌ها گم می‌شوند. به دور و بر نگاه می‌کنیم. غیر از دایره‌ها تنها همان نقطه باقی می‌ماند. همه آن‌جا را نگاه می‌کنیم.

روزها، ماه‌ها، سال‌ها . . . یا شاید قرن‌ها می‌گذرد، و ما، هنوز داریم به آن نقطه نگاه می‌کنیم.

اسفند هشتاد و يک

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/۳٠


شايد دردمو دوا کنه

 

سخته نوشتن ، اما می نویسم . مستم . دیوونه وار . قشنگن لحظه هام . چرت می گم . هنوز انقدر مست نشدم که ندونم اگه از توی این دنیا بیام بیرون . بیام توی دنیای رئال . میبینمم هیچی به اون قشنگی نبوده .

 

کاش همیشه توی این دنیا میموندم . من برای واقعیت ساخته نشدم . من آدم رئال نیستم . من آدم بازی نبودم هیچوقت . ساده بازی میکنم همیشه . همیشه می بازم . من با باختن هام حال کردن ، خوب بلدم . من راست گفتن تا سر حد مرگ خوب بلدم . من خیلی چیزا بلدم که هیچ کس بلد نیست . من خود نابودی خوب بلدم . من بودن خوب بلدم . نبودن خوب بلدم . من ساده بودن خیلی خوب بلدم . راه راه بودن . مست بودن ، همیشه .

 

من دیوونه شل سیلور استاینم . من بعضی ها رو دوست دارم ، همیشه . از خیلی ها متنفرم ، همیشه . مهم نیست که نفهمین . مهم نیست که خوشتون بیاد یا نه . من الان آدم نوشتنم . الان لحظه نوشتنه . الان که خودمم . الان که اون همه نقاب لعنتی تنم نیست . الان که راحتم . من آدم هنوزم . من دستم . من حرف بلد نیستم بزنم . دستام حرف می زنن . دستای من حرف زدن خوب بلدن . دستام تنهان . الان تنهان . کسی نیست باهاشون حرف بزنه . کسی نیست حرفاشونو گوش کنه . من تنهایی خوب بلدم  . قمیشی خوب بلدم . دیوونه ام . دیوونه ام . من خیلی دیوونم .

 

من از یه لحظه بدبختی خوب بلدم . از یه دنیا خوشبختی هم خوب بلدم . من عباس معروفی دوست دارم . آهنگشو دوست دارم . من برچسب کی بورد فارسی دوست دارم . دریا دوست دارم . غروب جمعه دوست دارم . شراب دوست دارم . من ایران دوست دارم . صداقت دوست دارم . من دنیا دوست دارم . آخرت دوست ندارم . دروغ دوست ندارم . من دوست داشتن دوست دارم . نفرت دوست ندارم . زندگی دوست ندارم . مرگ دوست ندارم . حضور دوست ندارم . نگاه دوست ندارم . جشن دوست ندارم . چشم دوست ندارم . از ساعت متنفرم . من خدا رو دوست ندارم ، خودمو دوست ندارم . عالیجناب کرم دوست دارم .

 

بدبخت ها رو دوست دارم . کور ها رو . کرها رو . من علی گنگه رو دوست داشتم . علی آقایی رو . وقتی مرد گریه نکردم . ناراحت نشدم . حتی دلم واسه بچه اش هم نسوخت . اما خیلی دوستش داشتم . وقتی نمرده بود واسش گریه کردم . علی ، چه خوب شد تومور مغزی گرفتی . چه خوب شد مردی . چه خوشبخت بودی ، همیشه . چقدر دوست بودیم علی . چه بغص قشنگی دارم الان واست . چقدر الان صافم . شفافم ، زلالم . علی . . . یادته رخت خواب شب حجله تو نشونم دادی ؟ علی ؟ چرا الان یادت افتادم ؟ چرا من خیلی چیزا رو می فهمیدم علی ؟ چرا وقتی نصف بدنت کار نمیکرد خجالت می کشیدی ؟ علی ، چرا من خواستم باهات دست بدم نتونستی دست راستتو بیاری بالا باهام دست بدی خجالت کشیدی ؟ چرا من خجالت کشیدم ؟ چرا آدما با دست راستشون دست میدن ؟ چرا اون روز اینا رو ننوشتم علی ؟ چرا اون روز گریه کردم اما سر قبرت گریه ام نگرفت ؟ چرا الان دارم گریه می کنم ؟

 

من علی رو دوست داشتم . علی آقایی رو . حتی وقتی مست نبودم . من ایمان دارم به این که خوب ها زود می میرن . به این که خوب ها سرطان می گیرن . خود کشی می کنن . خوب ها تا خوب نباشن خودکشی نمیکنن ، سرطان نمیگیرن ، اچ آی وی نمیگرن . من مرده پرست نیستم . من آدمایی رو که خودکشی میکنن خیلی دوست دارم . یه چیزی دارن که من ندارم . از همه قوی ترن . از مایی که هنوز زنده ایم .

من کلمه دوست دارم . بار کلمه ها رو دوست دارم . کلمه ها بار دارن . بار کلمه هامو بگیرین . بفهمین وقتی میگم علی آقایی ، بغض دارم . بفهمین وقتی یکی ناراحته . وقتی یکی خوشحاله . انقدر توی این دنیا نباشین . انقدر واقعی نباشین . انقدر آدم نباشین . از یه عکس میشه بغض کرد . از یه نقاشی . از یه حیوون که داره به بچه هاش غذا میده . میشه آدم نبود . نباشین . میشه دیوونه بود . دیوونه بشین . میشه بیخودی گریه کرد . میشه . . .

 

اه ، بسه دیگه .  

            

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/٢٦


آهای . من هستم

 

4

فریاد می زند " آهای . من هستم، این جا " 

صداش اما ، می خورد به شیشه ها و پخش می شود توی اتاق . برایش دست تکان می دهد .  او آن ور است . منتظر است . با یک بارانی بلند و سیاه .

ور می رود به پنجره . چرا باز نمی شود ؟ صدای شکستن شیشه ای از دور ، که می پیچد توی اتاق ، برای هزارمین بار گولش می زند و باز صدا می کند " آهای . من هستم، این جا "

 

3

سالهاست که تو را از این جا . از پنجره اتاقم می بینم . با یک بارانی بلند و سیاه . منتظری . همیشه وقتی می آیی ، باران آمده است . باد می آید . موهات خیس اند . پنجره اتاقم وقتی تو آن وری بسته است . حتی بارها آن را باز گذاشته ام که اگر آمدی فریاد بزنم" آهای . من هستم ، این جا" اما وقتی می آیی باز ، بسته است . صدای دور شکستن شیشه ای می پیچد توی اتاق .فریاد می زنم .صدایم اما ، می خورد به شیشه ها و محو می شود توی اتاق .   

 

2

سالهاست که هستم ، وقتی باران می آید . منتظرم . با یک بارانی سیاه بلند . باد می آید . موهام خیس اند از باران . ایستاده ام کنار یک کوچه . چیزی می شکند . صدایی می پیچد توی ذهنم " آهای . من هستم ، این جا "

نگاه می کنم به بالا . به پنجره ها . تو را می بینم . برایت دست تکان می دهم . اما انگار ندیده باشی ور می روی به پنجره . فریاد می زنم :"آهای . منم هستم ، این جا " . صدایم ، توی کوچه محو می شود .

 

1

کوچه بن بستی هست ، بارانی . خانه هاش متروکه اند ، پنجره هاش شکسته . سالهاست ، باد که می آید شیشه ای ، چیزی می شکند و صداهایی گنگ و مبهم توی خالی خانه ها محو می شود : " آهای . من هستم ."

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/٢۳


مثل قاصدکا

 

کتاب می خوندم . صداشو پشت سرم شنیدم که در رو باز کرد و اومد تو . اومد روبروم و خودشو از صندلی کشید بالا . چونه شو گذاشت رو میز و زل زد تو چشام . من نمی دیدم . اما وزن نگاش رو تنم بود . کتابو بستم . نگاش کردم . اخمو بود .

 

باید می گفتم چی شده . گفتم .

گفت : " تو باغچه یه ستاره افتاده بود ."

 

باید می گفتم خوب . گفتم .

گفت : " افتاده بود لای شمشادا . نور نداشت دیگه . تاریک شده بود . اما هنوز سفید بود . پشمالو و نرم بود . خواستم بذارم سر جاش . اما نمی شد . آسمون پر از ستاره بود . هر چی نگاه کردم جاشو پیدا نکردم . اولش خواستم بیارمش بهت نشون بدم اما بعد پشیمون شدم . گفتم بندازمش بالا شاید خودش جاشو پیدا کنه . محکم پرتش کردم بالا . اما . . ."

 

خیره شد بهم . منم .

گفتم : " اما ؟؟"

 

نگاهشو ازم دزدید . گفت : " اما باد بردش ."

گفتم : " مثل قاصدکا ؟"

      

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/٢٠


کلمه ها

 

معنای خیلی کلمه ها از روزی که شروع کردم به آموختن تا امروز برایم دگرگون شده است . چند تایشان را اینجا نوشته ام . من قصد توهین به هیچ کس و هیچ حسی را ندارم . اگر باورشان ندارید خوش به حالتان است . شاید در نگاهمان تفاوت هایی هست یا در دنیایمان . اگر باورشان ندارید ، من می خواهم اولین نفری باشم که به خاطر نگاه خوشایندتان به شما تبریک بگویم . گفتم نگاه . خوب است از نگاه شروع کنیم .

    

نگاه : وسیله ای برای باور کردن دروغ .

 

زمان : زندان شیشه ای . وسیع و کوچک . شاید ، در دنیای دیگری بهتر بتوانم توضیح دهم .

 

مهربانی : روشی محبوب برای کلاه برداری .

 

ترحم : نوعی مبادله پایاپای پیچیده است میان آدمها . مبادله غیر مستقیم آن دلنشین تر است و گاهی حرفه ای ها هم گولش را می خورند .

 

تنفر : این هم مبادله ای پایاپای است . در حیوانات موجود نمی باشد . نوع غیر مستقیم آن بسیار گیج کننده است .

 

خشم : نوعی بازی ست میان آدمها ، برای پیروزی در بازی های دیگر .

 

شادی : در لحظه های فراموشی و حماقت بروز می کند . کوتاه است .

 

غم : پیش از شادی ، پس از شادی و میان شادی . . . هست . حتی فراموشکارها و احمق ها هم آن را تجربه کرده اند .

 

آرامش : موجود نیست . تعریف ندارم .

 

حقیقت: دروغ بر ملا نشده .

 

دروغ : حقیقت نامکشوف .

 

چشم : وسیله ای بسیار موثر برای دروغ گفتن .

 

فکر : خدا . خالق . پروردگار عالم . مهربان و بخشنده نیست .

 

خیال : روی دیگر فکر . خدای بعدی ، احتمالا .

 

دل : شکم . قلب . یک عضو معمولی بدن ، مانند روده .

 

مرگ : برشی میان دیوارهای شیشه ای . پشت دیوارهای شیشه ای . ناپیداست . شاید آرامش .

 

غم : پیش از شادی ، پس از شادی و میان شادی . . . هست . حتی فراموشکارها و احمق ها هم آن را تجربه کرده اند .

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/۱٦


همه آنچه که نمی توانم بنويسم . . .

 

مدتهاست نمی توانم روی کاغذ بنویسم . روی کاغذ ، فقط می توانم آنچه می گویند بنویسم . خطم بد شده . بد بود از اول هم اما ، بدتر شده . روی کاغذ ، فکرم در هم و بر هم است . وقتی کاغذ روبرویم باشد ، به دقیقه نکشیده همه اش را سیاه کرده ام . از گوشه سمت چپ کاغذ شروع می کنم ، یا راست . یادم نیست .

 

از یک گوشه ای شروع میکنم ، اسمم را مینویسم ، چشم می کشم ، دهان می کشم . چشم و دهان دختری که نمی دانم کیست . اما همیشه خودش است . لبهاش همیشه بسته است . لیخند نمی زند . همیشه نگاهش مستقیم است . بینی اش همیشه زشت می شود . و همیشه موهاش نصف صورتش را پوشانده . یک آدم نصفه ، من تقارن بلد نیستم ، دوست هم ندارم .

 

خط های موازی میکشم زیر هم . 3 تا ، که هر کدام از بالایی کوچک تر باشد . یک روز کسی را دیدم که او هم 3 تا خط موازی میکشید زیر هم و چقدر کیف کردیم از این عادت مشترکمان . نمی دانم برای آن خط های موازی حس اعتماد داشتم به او ، یا چیز دیگری بود .

 

گاهی هم ، سه تا دایره کوچک می کشم که راس های یک مثلث متساوی الاضلاع باشند .

 

فلش میکشم با خط های منحنی . توی هم . که هر کدامشان یه یک طرفی اشاره می کنند . انگار دارند توی هم میلولند . مثل کروموزوم ها .

 

مکعب می کشم . ایزومتریک 30 درجه . 45 درجه دوست ندارم ، کاوالیر هم . مربع می کشم توی هم ، مثل تونلی که راست میرود تا آخرین مربع . انگار از گوشه سمت راست اولین مربع به ته تونل نگاه کنیم .

 

ضربدر هم میکشم ، بعد ته خط ها را به هم میچسبانم ، مربع می شود . مربع را میگذارم توی یک لوزی . یک دایره را محاط می کنم به گوشه های لوزی . بعد دو وتر عمودی و افقی دایره را می کشم . بعد فضاهای داخلی را طوری سیاه می کنم که میان هر دو فضای سیاه یک فضای سفید باقی بماند . گاهی هم موفق نمیشوم . 

 

صداها را میکشم . صداهای ذهنم را . هر جور که دلم بخواهد . مثل نوار قلب . یا اشکال و کلمه های بی معنا ، درهم و برهم ، مغشوش .

 

نمیدانم چرا این ها را گفتم . شاید چون امروز یکی از آن کاغذ ها را توی دفترم پیدا کردم . توی آن کاغذ . توی آن همه به هم ریخته گی ، آن همه بی نظمی ، یک چیز جالب بود . یک نظم . تعریف یک آدم . . . که شاید من بودم . با همه دایره هام . فلش هام . مربع هام . و ناتقارنی ها . با همه درهم و برهمی و همه آنچه ، که نمی توانم بنویسم . . .  

  

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/۱٤


بی عنوان

 

سگ ها کور رنگن ، که اگه کور رنگ هم نبودن انقدر سرگرم بو کشیدن زمین بودن که هیچوقت سرشون رو بالا نمی کردن آسمون رو ببینن . که اگه رنگین کمون بود ، ببینن .

 

پس انقدر دمتو تکون نده و واق واق نکن که رنگین کمون دیدی . رنگین کمونو توی دلت نگه دار . اینجوری هم اونا راحت به بو کشیدن زمین ادامه میدن ، هم به تو نمیگن توله سگ دیوونه . . .

 

Kate & Leopold 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/۱۱


اتاق ۲۱۰

 

صدای تلفن پیچید توی خوابش . بی آن که بخواهد ، یا بتواند چشمهاش را باز کند ،  دستش روی میز ، کنار تخت ، دنبال گوشی گشت .

 

: هوم ؟

صدای پیر همیشگی بود : خوابی هنوز ؟

: مگه میذاری ؟

: دیشب چه کردی ؟

چشمهاش را مالید : میخواستی چیکار کنم ؟

: پاشو خودتو جم و جور کن بیا پایین .

: دوباره ؟ . . . من گرسنه ام ، شام نخوردم دیشب . به یکی دیگه بگو .

 

تلفن آنجا را وقتی از یک طرف قطع می کردی بوق ممتد می زد . بوق ممتد ، یعنی همین که گفتم .

از جاش بلند شد . ملافه را دنبال خودش کشید تا حمام . گلوله اش کرد و انداخت توی سبد . یک راست رفت زیر دوش . لباس های زیرش را در آورد و پرت کرد روی ملافه . دلش می خواست وان را پر کند و یک ساعتی دراز بکشد اما مگر می شد ؟ با آن بوق ممتد ؟

 

حوله را پیچید دور موهاش . از توی کمد ، لباس زیر برداشت و یک ملافه سفید . ملافه را پرت کرد روی تخت ، لباسها را پوشید . نشست جلوی آیینه . بی خیال آرایش کرد ، حوله را از موهاش باز کرد ، خشکشان کرد .  

 

ملافه را کشید روی تخت . نگاهی به دور و بر اتاق انداخت که چیزی از قلم نیفتاده باشد ، و از اتاق زد بیرون . اتاقش ته راهرو بود . آخرین اتاق . دهمین اتاق . اتاق 210 . دستهاش را باز کرد یک دست به در اتاق خودش ، دست دیگرش به در 209 . دو سه سالی بود که دستهاش به هر دو در می رسید . مشت شان کرد . کوبید به درها و دوید . 208 و 207 ، 206 و 205 . . . تا رسید به 202 و 201 . مثل  همیشه . همان روزها هم که دستهاش به در هر دو اتاق نمی رسید همین کار را می کرد . بیدار که می شد می دوید و مشت می زد به درها .

دم راه پله ها ایستاد و با تعجب برگشت . صدای فحش نیامد .

پایین رفت . هیچکس نبود ، جز پیرزن .

: اینجا که کسی نیست ، منو بیخودی بیدار کردی ؟

پیرزن از بالای عینک نگاه کرد : دخترا باهات کار دارن .

: کجان ؟ انگار هیچکدوم نیستن !!

پیرزن با انگشت کافه آنطرف خیابان را نشان داد .

. . . 

وارد کافه که شد دخترها خواندند : تولدت مبارک

دو تا از میزها را به هم چسبانده بودند ، نشسته بودند دورش . کاغذهای کادو برق میزد . شمع ها روی آن کیک کوچک به نظر زیاد می رسیدند . ذوق زده دستهاش را به هم کوبید و پريد روی میز . یک لبخند بزرگ تحویل دخترها داد یکی از کادوها را گرفت توی دستش و گفت : میدونین که من تا این کادو ها رو باز نکنم نمیتونم شمع فوت کنم ؟

و در حالی که کاغذ کادو را با ولع پاره می کرد پرسید : چند تا شمعه ؟

یکی از دخترها خندید : دیگه داری به سن قانونی میرسی .

 

نفهمید چقدر گذشت . یک ثانیه ، شاید هم بیشتر . کادوها باز شده بود . ته هر هجده تا شمع را لیسیده بود که گارسن آمد زیر گوشش به آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت : زنگ زد ، میگه پاشو بیا .

دزدانه ساختمان آن سوی خیابان را نگاه کرد . پیرزن داشت لبخند گشادش را تحویل مردی می داد که از پله ها بالا می رفت .

 

همان طور که آنطرف را نگاه می کرد سعی کرد کادوها را جمع کند توی بغلش . یکی از دخترها خندید : برو تا صداش در نیومده ، من بقیه اش رو میارم .

برگشت ، به هر نه تاشان نگاه کرد . زیر لب گفت : خوشحالم کردین ، خیلی ، خیلی .

. . .

در 210 را که باز کرد مردی نشسته بود روی ملافه سفید . همان که از پله ها بالا آمده بود . گفت : اوه ، چقدر کادو !

در حالی که کادو ها را گوشه اتاق می گذاشت گفت : کادوی تولده .

مرد گفت : تولدت مبارک .

لبخند زد ، و انگشتهاش دنبال دکمه های پیراهنش گشت .

صدای بوق ممتد توی گوشهاش می پیچید . 

 

آبان ۸۲

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/٥


داستان ايو

 

1

 

آدام یونیک از همان کودکی آموخته بود که تنهایی کارهایش را انجام دهد . دوست نداشت چیزی را با کسی شریک شود . ترجیح می داد خودش باشد و خودش . حتی آن روز هم که شروع کرد به ساختن آن مجموعه ، میدانست که دست تنها ، مدتها ساختنش طول خواهد کشید .

 

از روزی که فکر ساختن آن مجموعه آمد سراغش از خواب و خوراک افتاده بود . شب ها می نشست حساب کتاب می کرد . آدام همه در آمدش را گذاشت روی این کار . مجله ها و کتاب های علمی را درو کرد . حتی جامعه شناسی ها و روان شناسی ها هم شانسی برای فراموش شدن نداشتند . هر شب تا صبح نسخه کامپیوتری اش را طراحی می کرد .

 

چند ماهی گذشت تا نسخه کامپیوتری آماده شد . نتیجه کار راضی کننده به نظر می رسید . چند قطعه را که بی مصرف می نمودند حذف کرد و چیزهای دیگری طراحی کرد . همه اجزا به درستی کار می کردند . مدل کامپیوتری از اولین خط برنامه شروع کرد به کار کردن  . اولین تپش روی صفحه مونیتور اتفاق افتاد و بعد تپشی دیگر .

 

حالا باید همزمان با آن که نسخه کامپیوتری طی روزها امتحانش را پس می داد و اصلاح می شد نسخه ای آزمایشی می ساخت .

 

2

 

به وسایل و ابزاری که نیاز داشت فکر کرد . مواد و چیزهایی لازم داشت که بی شک هزینه زیادی باید برایشان پرداخت می شد .اما خوشبختانه به خاطر شغل تحقیقاتی پر درآمدش و همینطور عایدی نه چندان کوچکی که از ارثیه خانواده ، ماهیانه به حسابش واریز می شد ، تهیه چیزهایی که نیاز داشت ، زیاد سخت نبود . از فکر چیزی که قرار بود ساخته شود به وجد آمد .

 

از پشت کامپیوتر بلند شد . کش و قوسی به خودش داد و رفت پشت پنجره . به ماشین ها نگاه کرد . شب شده بود و شیشه دو جداره آپارتمان ، کوچک ترین صدای بیرون را در خود خفه می کرد . آن همه شلوغی در سکوتی مرگ بار در جریان بود . چشمش لغزید روی پنجره آپارتمان های روبرو . پشت پنجره ها انواع افعال در جریان بود . خواندن ، دیدن ، بوسیدن ، رفتن ، آمدن ، پختن ، دعوا کردن ، بازی کردن ، خوابیدن و هزار تای دیگر . . .

 

یک دنیا آدم و فعل توی پنجره ها در تکاپو بودند . خیلی وقتها تفریحش نگاه کردن به آن پنجره ها بود . روزی که برای اولین بار آنجا آمده بود نماینده آژانس املاک انگار از نمایش بزرگی پرده برداری کند ، پرده ها را کنار زده بود :مطمئنا شب ها حوصله تون سر نخواهد رفت .

و بعد به پنجره آپارتمان ها اشاره کرده و با چشمکی ادامه داده بود : البته مشروط بر این که شما چیزی برای مخفی کردن نداشته باشید پیشنهاد شماره یک من به شما همین آپارتمان است ، آقای یونیک .

و بعد با حرکتی نمایشی صورتش را به پنجره چسبانده بود : نگاه کنید ، نگاه کنید انگار خانم جوانی حوله حمامش را فراموش کرده .

 

3

 

دو سالی می شد که آپارتمان را خریده بود . خانم اولین پنجره طبقه هفتم همیشه حوله حمامش را فراموش می کرد . و آقای پنجره هفدهم طبقه یازده گاهی با خانم پنجره سوم طبقه ششم شام میخورد . و پسر بچه پنجره سی ام همان طبقه هنوز از نقاشی کردن روی دیوارها دست نکشیده بود . . .

 

 

4

 

خانه اش آرام آرام به یک آزمایش گاه کوچک مبدل شد . مایع درون لوله های آزمایش که صبح تا شب پر و خالی می شدند ، ترکیب می شدند یا روی صفحه لرزان مخلوط می شدند . و کامپیوتر هایی که همیشه در حال محاسبه بودند و او که با فنجان نسکافه اش پشت مونیتور ها ، لوله ها و دستگاه ها از این طرف به آن طرف می رفت .

 

خوشبختانه آن روز علم آنقدر پیشرفت کرده بود که او بتواند آنچه را می خواهد میان کتاب ها پیدا کند . تعجب می کرد چطور تا آن روز ساختن چنین چیزی از ذهن این همه دانشمند دور مانده است . و البته از این موضوع خوشحال هم بود . می توانست اختراعش را به ثبت برساند . اما کاربردش چه بود ؟ چرا مردم باید برای چنین چیزی که به طور حتم ارزان هم نبود پول پرداخت می کردند ؟

 

از پنجره به بیرون نگاه کرد . خانم اولین پنجره طبقه هفتم انگار به جایی که او ایستاده بود نگاه می کرد . فنجانش را ذره ای بالا آورد و سرش را تکان داد که یعنی خوش و بشی کرده باشد . اما خانم پنجره اول انگار ندیده باشد نگاهش لغزید روی پنجره های دیگر .

 

فکر کرد آپارتمانش با آن همه دستگاه و لوله باید از پنجره های روبرو جای عجیبی به نظر برسد . آها . . . می توانست یک آکواریوم باشد . اما نه میتوانست یک بازی باشد یا یک سرگرمی ، برای بزرگ سالها . یا حتی یک نمونه آموزشی که توی مدارس استفاده بشود . اما برای این کار لازم بود چند چیز به آن اضافه شود . چیزی مانند اهرم کنترل . به کامپیوتر اصلی نگاه کرد . نسخه کامپیوتری برنامه اش در خود می جوشید و پیش می رفت . برنامه ای که نوشته بود وقتی به آخرین خط فرمان میرسید خاموش می شد . تنها یک آکواریوم بود . یک هسته شفاف . فقط میتوانستی نگاهش کنی و یا حداکثر نابودش کنی .

 

5

 

کار را متوقف نکرد . سخت روی مواد و برنامه ها کار میکرد و تنها ، زمانی که پشت پنجره می ایستاد فرصت داشت به اهرم ها فکر کند . اهرم ها مشکل بزرگی بودند برای فروختن هسته اش . اما حتی اگر درباره اهرم ها به نتیجه ای هم نمی رسید باید آن را می ساخت .

 

سالها گذشت . در مورد مواد به نتایج جالبی دست پیدا کرده بود . نیازش به مراجعه به کتاب ها بسیار کم شده بود و می توانست ادعا کند چیز هایی بیش از کتاب ها در مورد مواد می داند اما هنوز برای اهرم راه حلی پیدا نکرده بود .

 

6

 

یک روز ، پشت به پنجره ایستاده بود و داشت به همه آن وسایل نگاه می کرد . هسته بدون اهرم تقریبا برای اولین تپش آماده بود . باید چیزی آن را از حالت ماشینی خارج می کرد . باید چیزی به آن شکل واقعی می داد . شکلی باور کردنی ، تغییر پذیر و پویا . شکل یک دنیای واقعی . چیزی که بتواند تصمیم بگیرد و تغییر بدهد . چیزی مثل ، مثل فکر .

 

خودش بود . تنها ماده ای که کم داشت همین بود . فکر میتوانست اهرم باشد . تکان بدهد ، خراب کند ، بسازد . آرامشی عجیب احساس کرد . آخرین ماده را برای جهانش پیدا کرده بود . ذره ای از فکر خودش که پخش میشد توی هسته میتوانست نظم ماشینی آن را به هم بزند و حالتی غیر قابل پیش بینی به آن بدهد . یک سرگرمی بزرگ . تنها یک قدم دیگر باقی بود . راهی برای آن که بتواند فکرش را وارد هسته کند .

. . .

 

7

 

چراغ ها روشن شد . معلم کلاهک فلزی ای که روی چشم هایش را پوشانده بود برداشت : خوب ، بچه ها کلاهک هاتون رو بردارین .

 

بچه ها کلاهک ها را برداشتند . بعضی خوشحال بودند ، بعضی غمگین و بعضی بی تفاوت .

 

معلم ادامه داد : خوب ؟ کی میخواد اول از همه شروع کنه ؟

دخترک ریز نقشی با صدای ویز مانندش همیشه اول از همه شروع می کرد : خانوم ، اسم من ایو بود . اولش یه زندگی معمولی داشتم . کودکستان ، مدرسه ، دانشگاه و بعد هم یک شغل معمولی و . . . و . . . فراموش کار هم بودم .

 

معلم گفت : خوب ؟ این فراموش کاری به تو توی زندگیت ضربه میزد ؟

دخترک کمی فکر کرد : ضربه که میزد ، باعث شده بود نتونم آدم موفقی باشم . اما یه دفعه توی زندگیم یه اتفاقی افتاد که همه چیز زیر و رو شد .

 

: و این اتفاق چی بود ؟

دخترک ویز کرد : خوب راستش خیلی عجیب و باور نکردنی بود . من توی یه آپارتمان زندگی می کردم . و توی آپارتمانی که روبروی خونه من بود یه آقایی زندگی میکرد که اسمش آدام بود . آقای آدام دانشمند بود . من گاهی اونو میدیدم که با فنجونش ایستاده و آپارتمان منو نگاه می کنه . اما یه روز یه دفعه این آقای آدام دم در آپارتمان من سبز شد . خیلی دست پاچه بود . یه هسته ساخته بود و ازم خواست باهاش برم توی هسته زندگی کنم .

معلم به کلاهکش اشاره کرد : منظورت اینه که یه هسته مثل همین ؟

دخترک سرش را تکان داد : مثل این که نه . یه دستگاه خیلی ابتدایی بود و هنوز آدام کشف نکرده بود که وقتی وارد هسته میشه چطوری میتونه ازش بیاد بیرون .

 

: تو قبول کردی ؟

 

: قبول کردم و با آدام وارد هسته شدیم . افتادیم توی یه سیاره . و دقیقا مثل همین هسته هایی که خودمون ازشون استفاده میکنیم کاملا فراموش کردیم که از کجا اومدیم . همه چیز غریب و تازه بود . من و آدام توی یه سیاره تنهای تنها بودیم و . . .

 

صدای زنگ در سالن پیچید .

همهمه بچه ها بلند شد و با سر و صدا شروع کردند به بیرون رفتن از سالن . دخترک کلاهک را سر جایش روی صندلی گذاشت و راه افتاد به سمت حیاط . کسی از پشت دستش را گرفت . برگشت . پسرک تازه وارد کلاسشان بود .

پسرک گفت : من آدام بودم .

دخترک خندید : چرا اومدی سراغ من ؟

پسرک گفت : از فراموش کاریت خوشم میومد و از . . .

پسرک خجالت کشید ادامه اش بدهد .

دهانش را چسباند به گوش پسرک : به کسی نگو توی اون سیاره چی گذشت . 

 

ایو = eve     

آدام = adam  

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٩/۳


يه روزی

 

صدای شرشر بارون

توی ناودونای کوچه

 

توی کوچه

توی کوچه

توی اون کوچه که بارون میزنه وقتی بهاره

توی اون کوچه که همیشه بهاره

توی اون کوچه باریک

 

اونجا که خداش لای درختاست

آدماش پنجره هاش

رنگ و وارنگن

اونجا که خاکستری

فقط مال ابراست

 

ما دو تا

هم قدم

دست تو دست

شونه به شونه

 

نفس کاه گلی دیوارای اون کوچه باریک بهاری

نفس سبز درختاش

صدای خندیدن خیس لبامون

پا برهنه زیر بارون

 

صدای خیسیدن چرک بدنامون

از این راه

از این خواب

از این کابوس پریشون بیابون

 

ما دو تا میشنویم

بو میکشیم

لمس میکنیم

یه روزی .

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/٢۸


آفتاب گردان . . .

 

یک دایره زرد تصور کنید میان صفحه آبی ، و یک دنیا گل آفتاب گردان که پایین صفحه پیدا باشند . یک دنیا گل آفتاب گردان ، که خیره اند به دایره زرد .

 

این یکی پیدا نیست ، اما تصور کنید یکی از این گلها به جای نگاه کردن به آن دایره زرد ، خیره شده به ساقه ها . به آن جایی که ساقه ها از خاک بیرون زده اند .

 

از خودش می پرسد !!! . . . نمی دانم چه می پرسد . اما تصور کنید که روزهاست دارد به ساقه ها نگاه می کند .

 

حالا . . . تصور نکنید این جا یک مزرعه آفتاب گردان است . تصور نکنید صاحبش یک پیرمرد قوزی است که کار روزانه اش هرس کردن آفتاب گردان هاست .

 

تصور نکنید که یک آفتاب گردان مچاله ، فقط ، معنای یک آفتاب گردان خشکیده را دارد .

می توانید ؟   

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/٢۳


برای خودمان ، به بهانه دوست ناهمزبان

 

فارسی می نویسم ، که تو نخوانی . نه تو ، و نه همه آنهایی که تا امروز مذهبم را پرسیده اند . آخر ، من یک جایی حرفم را زده باشم ، یا نه ؟ گفته باشم چه گذشت بر نسل سوخته ام ، یا نه ؟ یک جایی درددل کرده باشم یا نه ؟

 

با زبان وحشت انگیز فارسی می نویسم . وحشت می کنم و می نویسم اما هنوز فکر می کنم ارزشش را دارد که تو نفهمی . اینجا بود که برای اولین بار از خودم پرسیدم چرا اکراه دارم از گفتن دینم .

 

چندشم شد از آنچه هستم . از آن چه مرا ساخته است . از راه راستی که سالها آن همه معلم دینی فرو کردند توی ذهنم . از آن همه وحشتی که بستند به دست و پایم . تو نمی دانی ، اما همیشه معلم هایم میگفتند خدا بخشنده است ، مهربان است . میگفتند خدا یکی ست . اما من اینجا میبینم که خدای شما هم بخشنده تر است ، هم مهربان تر .

 

آنجا ، در سرزمین من ، آدمها می ترسند بنویسند . می ترسند حرف بزنند . می ترسند بروند بیرون . می ترسند آزاد باشند . می ترسند فریاد بزنند . در سرزمین من ، آدمها زندگی نمی کنند ، فکر می کنند .

 

تو نمیفهمی ترس از یک ماشین سبز رنگ یعنی چه . توی یک کوچه داغ تابستانی باتوم نخورده ای . کفشهایت را توی مسجد ندزدیده اند . شلاق نخورده ای . اخراج نشدی برای مذهبی که خودت انتخاب کرده ای . برای فکر کردنت زندان نرفته ای . دست بزرگترهایت را نکشیدی ببری پای صندوق تا به آزادی ات رای بدهند . توی خیابان اعدام ندیده ای . نسل من ، در آن سرزمین ، این ها را تجربه کرده است . این است آنچه از دینم در حلقومم فرو کرده اند . و این است دلیل اکراهم .

 

اما دلخوشم . و برای همین دلخوشی ست که فارسی می نویسم . که فردا روزی اگر خواستم با افتخار بگویم مسلمانم ، تو این روزها را یادم نیاوری . می خواهم این روزها را فراموش کنم . دلخوشم به آینده ای که در پیش است ، دوست نا همزبان من . . .    

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/۱٧


رنگ های خوب

 

 

 

 

دستش را گذاشت روی پاره گی لباس . باد پاییزی را از لای سوراخش خوب می شناخت . درد استخوان باز آمده بود سراغش .

 

می دانست خالی ست ، اما برای اطمینان ، یک بار دیگر انگشت هاش ، توی کلاه ، دنبال سکه گشت ؛ گرسنه بود .

 

میان گرسنه گی و باد و کلاه خالی ، ناگهان فکرش افتاد جایی دور . جایی توی بچه گی . توی روزهایی که روبروی آن فروشگاه می ایستاد و دزدانه به اسباب بازی ها خیره می شد . چند بار از صاحب فروشگاه کتک خورده بود اما دست بردار نبود . انگار از همان روزها می دانست باید همه آن رنگ ها را ببلعد . انگار می دانست آن رنگ ها ابدی نیستند . تصاویر ریختند توی ذهنش . اسباب بازی ها ، چراغها . اما انگار رنگها مات شده بودند . شاید اگر آنجا بود . . .

 

چوب زنان راه افتاد . مدت ها بود که اشیا ، شده بودند پستی و بلندی ، و همه را از بر بود . جوی آب ، پله ها ، چاله ها ، چوله ها ، صندوق های پست ، اتاقک های تلفن عمومی ، همه را .

 

آنقدر چوب زد تا رسید روبروی فروشگاه . خواست دستش را به شیشه ویترین تکیه دهد اما هنوز از صاحب فروشگاه می ترسید . تکیه زد به چوبش و زل زد به اسباب بازی ها . باز ، تصویرها و رنگ ها ریختند توی ذهنش . انگار به رنگ ها که نزدیک تر بود شفاف تر می شدند . اسباب بازی ها یکی یکی توی ذهنش زنده می شدند و او ، هر کدام را به خاطر می آورد همان سو را نگاه می کرد . عروسک ها را به خاطر آورد . ماشین های کوکی . اسکیت . کلاه های بوقی . همه شان یکی یکی سر جاشان قرار می گرفتند .

 

یاد ریسه های رنگی افتاد که شب ها ، از پشت ویترین ، آدمهای توی پیاده رو را رنگ می کرد . ترتیب رنگ ریسه ها را مرور کرد . حالا قرمزم ، حالا آبی ، حالا زرد . . . نه ، حالا سبز ، آهان حالا زرد . رنگی شده بود . پر از حس بچه گی . پر از حس شیطنت و کتک خوردن . خواست باز دستش را بزند به شیشه . آن روزها عقده اش را با کثیف کردن شیشه خالی می کرد . اما زود منصرف شد .

 

یادش نیامد چقدر وقت است آن جا ایستاده . باید فروشگاه تعطیل شده باشد ، سر و صدای خیابان هم کمتر شده بود . دیر وقت بود . باید گوشه ای برای خواب پیدا می کرد . دستش را کشید تهِ خالیِ کلاه و گذاشت سرش .

 

پارگی شلوار را با دست پوشاند و چوب زنان از فروشگاه متروکه دور شد .

 

* مهر ماه هشتاد و يک  

   باز نويسی آبان هشتاد و دو 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/۱٢


کنار سوفای کهنه خودم

 

 

 

توت میخورم پای درخت . انگار توت ها امشب ، توی خوابم ، از همیشه سیاه ترند . . . . مینشینم همان جا که همیشه می نشسته ام . همانجا ، که دستهایم از توت سیاه اند .

 

جیب هام را سیاه میکنم که سیگار را پیدا کرده باشم . پک میزنم . توی خواب ، پک ها عمیق ترند از همیشه . لعنتی ، توی خواب هم سرفه میکنم . مبل هایی که مادرم مدتها پیش دور انداخته بود هنوز توی حیاط اند . همانجا ، زیر درخت گردو . دوتاست . سوفا مال من ، آن یکی مال هرکس .

 

دلم تنگ شده بود . حتی برای چراغی که همیشه از توی کوچه تاریکی حیاط را برهم میزد . و هیچوقت نه سوخت ، و نه کوچکترها با سنگ نشانه اش رفتند .

 

برای ستاره ها هم تنگ شده بود . همانهایی که همیشه در عمقشان گم شده ام . همانهایی که هر کدامشان را حاضر بودم با این یکی عوض کنم . راستی . . . چرا هیچوقت یکی شان را انتخاب نکرده ام ؟ یکی که مال من باشد ؟ یکی که هر شب بگردم توی آسمان پیدایش کنم . حالا میتوانم یکی انتخاب کنم . آن که کم نورتر است مال من . همان که وسط باقی ستاره هاست .

 

چه اهمیتی دارد . . . شاید چند کیلومتر که بروی پر نور شود . چه اهمیتی دارد اگر بیرون خوابم آسمان همیشه ابری ست ؟ هر وقت  دلم تنگ شد برای ستاره ام ، میایم توی خواب میبینمش .

 

آدرس  ستاره ام را با دقت حفظ میکنم که باز بتوانم پیدایش کنم . همان که از همه کم سو تر است . جایی میان باقی ستاره ها . سیگار را با انگشتهام شوت میکنم وسط چمن هایی که هیچوقت حوصله آب دادنشان را نداشته ام . دست های سیاهم را با آب میشویم . . . و از خوابم میایم بیرون .

 

صدای باران میاید . هنوز صبح نشده . به دستهایم نگاه میکنم . از سیاهی توت ها چیزی باقی نمانده . . .

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/٩


آسمون داره قرمز ميشه

 

 

دستاتو گذاشته بودی زیر چونه ات و خیره به کلاغایی که دایره وار آسمون رو دور میزدن و قار قار میکردن گفتی : آسمون که قرمز میشه پر میکشن . اگه صبح باشه میرن دنبال غذا . اگه غروب ، میرن خونه .

 

گفتی : همیشه دلم میخواست بدونم چرا انقدر خونه کلاغا دوره . چرا نزدیک غذاشون زندگی نمیکنن ؟ چرا همیشه از اون طرف میان ، از این طرف برمیگردن ؟ همشون یه جا زندگی میکنن ؟ اونجایی که میرن همیشه غذا هست ؟

 

گفتی : خسته نمیشن از این که هر روز این راه طولانی و تکراری رو پرواز میکنن ؟ اونام رهبر دارن ، رئیس دارن ؟ رئیسشون میگه چیکار بکنن ، کجا برن ؟ چطوره که همیشه با هم هستن ؟ هیچوقت تفرقه نمیفته توشون ؟ چرا انقدر متحدن ؟ چرا وقتی یکی شون کشته میشه یا یه بلایی سرش میاد انقدر سر و صدا راه میندازن ؟ میخوان انتقام بگیرن ؟ . . .

 

. . . همینطور گفتی و گفتی .

 

خواستم بگم آسمون داره قرمز میشه . خواستم بگم اینا همشون از صبح تا حالا هیچی نخوردن . خواستم بگم اینا اگه شب بشه اینجا نمیمونن . خواستم بگم در قفس رو باز کن ، بذار باهاشون برم خونه .

 

اما دیگه نا نداشتم ، قار قار هم نمیتونستم بکنم . 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/٧


بوداغ

 

 

 

 چیزی از ما را

 در جعبه هایی، روی یک ماشین

 از جاده ها،

 از بیابان ها عبور دادند.

 

 نرسیده به یک شهر

 زنی را دیدم،

 گلایلی با گل عروس دستش.

 مادرم بود

 : چه پیر شده ای !

 به دنبال ماشین می آمد و جعبه ها را دست می کشید.

 

 به جعبه فشار آوردم

 از بالای ماشین افتادم پایین.

 

 در جعبه جنازه نبود.

 کیفم، عکس زنم، پلاکم . . .

 و تکه هایی از پیراهنم

 پخش شد روی جاده در بیابان.

 

 ماشین از ده ما می گذشت.

 مرا جمع کردند،

 مردی عکس زنم را نگاه نکرد

 آن را گذاشت لای پیراهنم.

 او را شناخت

 ده سال جوان تر بود

 بچه به بغل نداشت.

 

 زنم، زنش

 به آرامی گریه می کرد.

 بوداغ ها گل داده بودند

 و صحرا بوی داغ مرا می داد . . .

 

 

 شهرزاد بهشتی ( میرمیران )

 

 پی نوشت : از کتاب "پیوست به شماره یک" . چاپ 81 نشر ثالث .

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/٤


اسمش را دوست ندارم اما خودش را . . .

 

 

می گفت : " من همیشه اینجام . . . من ، عاشق پرنده هام

مثل یه درخت دستامو باز کردم و بی حرکت ایستادم  تا اونا بیان روی دستام لونه کنن . . . اما اونا تا منو می بینن ، فرار میکنن."

. . .

بغض توی گلوش گیر کرده بود ، اما گریه نمیکرد ، مبادا پرنده ها بترسند .

هنوز همان جاست .

وسط یک مزرعه ، با دستهای باز . گریه هم نمی کنه . . .

 

مهر ماه 1381

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/۳


اندازه همين يک ثانيه

 

 

با تو اندازه همین یک ثانیه فرصت داشتم . . . همین یک ثانیه ، که میشود عمر . توی همین یک وجبی که پا میزنیم تا بپوسیم . ناخن میکشیم به دیوارهاش . جای ناخن هامان روی دیوار ، میشود تجربه . می شود نمود خستگی . نمود آنچه کرده ایم .

 

مهم نیست . . . با تو ، همین یک ثانیه را ، زندگی کرده ام . من و تو ، برای یک ثانیه ، هم ناخن شده ایم روی این دیوارها . با تو را ، من روی این دیوارها تجربه کرده ام .

 

خواستیم جستجو کنیم . کنجکاو بودیم به آنچه آن دیگری ست . نگاه کردیم به ناخن کشیدن همدیگر . نگاه کردیم به هم . نه ، لحظه ای با هم نگاه کردیم . ثانیه ای را ، با هم بودیم .

 

لحظه ای ، بوییدیم همدیگر را . مثل سگ ها . سگ ها دوستانه ترین روش دوست شدن را دارند . یکدیگر را لمس کردیم . تجربه کردیم .

 

ثانیه ای ، ناخن های شکسته مان را نشان هم دادیم . نگاه هم مرحم میشود گاهی بر یک زخم خسته . و مرحم بود نگاهت .

 

با تو یک ثانیه ام تمام شده است . با تو ، من خوب بوده ام ، آرام بوده ام . با تو ، من فکرم را پر دادم بیرون این دیوارها . با تو ، من یک ثانیه بیرون این دیوارها زندگی کرده ام .

 

با تو ، تا تو زندگی کرده ام . اندازه یک عمر که میشود همین یک ثانیه . همین یک ثانیه ای که فرصت داشتم .

      

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/۸/۱


آدم بوم

 

 

بازشمایید . . . و منی که آرام شکل میگیرد . باز، آنجاییم که چشمهام نگاه ندارد . باز . . . یک مثلث ساده تعریف جاده است ، تعریف عمق است ، فاصله است . باز ذوزنقه ها پنجره اند . دایره ها آفتاب . مهتاب . 

 

باز ماییم . شما ، همیشه نشسته ، همیشه نگاه . و من ، سیاه خط و بی نگاه . گاهی ایستاده ، گاهی نشسته ، گاهی قوز کرده .

 

این بار ایستاده میان دنیای سفید بوم . ایستاده ام تا برایم دنیایی بکشید . با دایره ها ، خط ها . کج و ماوج .

 

این بار ، دستهام را کرده ام توی جیبم . شانه هام را انگار بالا انداخته باشم ، بی خیال  میخواهم با پام ضربه بزنم به قلوه سنگی چیزی که هنوز نیست .

 

قلوه سنگ را میگذارید جلوی پام . من اما صبورتر از این حرفهام . همیشه بوده ام .

 

یادتان هست ؟ حتی آن روز هم دختر بومتان را نبوسیدم . با آن که فاصله یک نفس بیشتر نبود . این بار هم تا ابد ، یک پا در هوا ، آماده ام تا قلوه سنگتان را شوت کنم . بی نگاه . . . 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/٢٥


بيست و پنج

 

 

بیست و پنج . . . بیست و چهار . . .

 

تصویر در ذهنش گنگ بود ، اما هنوز ته حلقش ، گرمای انگشت مادر یادش میامد . نفسش انگار بند آمده بود . وارونه اش کرد و محکم زد پشتش . کلیدی چیزی خورده بود ، شاید .

 

بیست و یک . . . بیست . . .

 

زمستان بود . بیست نیاورد . به برفها قول داده بود موقع برگشتن یک آدم برفی بسازد . دماغش هنوز ته جیبش بود . شاید فکر آدم برفی نگذاشت بیست بیاورد . ظهر ، برفها آب شده بودند . دماغ آدم برفی را از جیبش در آورد . گازش زد . مزه هویج میداد .

 

هجده . . . هفده . . .

 

همان سالها بود انگار . هفده یا هجده . نیمه گمشده اش را پیدا کرد . بعد یکی دیگر . بعد نیمه های دیگر . . .

 

چهارده . . . سیزده . . .

 

سیزده بدر بود . سبزه را پرت کرد توی آب . داشت اعتقادش را به این چیزها از دست میداد .

 

 

یازده . . . ده . . .

 

ده با صفا و جای آرامی بود برای نوشتن . دخترک در زد : "آقا ، شیر تازه ."

بند افکارش پاره شد . قلم را گذاشت روی میز . در را باز کرد . لیوان را کرد توی سطل . چشمهای دخترک آبی بود . بعدترها ، اسم داستانش را گذاشته بود : آسمان شیری .

 

هشت . . . هفت . . .

 

: "هفت درصد ؟ یک ساله دارم اینا رو مینویسم ." دست نوشته ها را از روی میز جمع کرد . در دفتر را محکم به هم کوبید . باز آمده بودند دنبالش . همیشه میامدند . نوشته هاش خریدار داشت .

 

پنج . . . چهار . . .

 

: "روزی چهار بار . . . هر شش ساعت یکی . سیگار را هم قدغن میکنم ، دیگر نکشید ."

سرفه اش بند نمیامد .

 

دو . . . یک . . .

 

یک طبقه را مجبور شد از پله ها برود . سرفه امانش را بریده بود . آسانسور بیشتر از بیست و چهار نداشت . بیست و پنج ، میشد پشت بام . . .

 

GF . . .

 

خیابان بند آمده بود . هر کس چیزی میگفت . یکی گفت : "این را من میشناسم . نویسنده است . آخه چرا باید این کارو کرده باشه ؟" یکی دیگر گفت :" شایدم یکی هلش داده ." بعضی ها رو میگرداندند و تند میرفتند .

آمبولانس ، پشت ازدحام ماشینها گیر کرده بود . . .

 

          

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/٢۳


جعبه مدادرنگی

 

دوازده تا بودن ، دوازده تا رنگ و وارنگ ، دوازده تا دراز و کوتاه .

 

آبی از همه کوتاه تر بود ، گفت : من آسمونم ، من دریام ، چشمم . . .

قهوه ای و کرمی با هم گفتن : من خاکم ، تنه درختم ، . . .

سبز هم کوتاه بود ، گفت : من درختم ، برگم . . .

قرمز گفت : من گلم ، لبم . . .

نارنجی گفت : من خورشیدم . . .

. . .

. . .

سیاه گفت : من شبم ، تاریکی ام ، سایه ام . . .

سفید اما هیچی نگفت . از همه بلندتر بود . . . حتی یک بار هم تن تیز مدادتراش لمسش نکرده بود .  

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/۱٦


صدای باد است

 

هو . . . هو . . . هو . . .

 

یادته ؟ باد که میومد ، مینشستی پشت پنجره . کوچیک بودی . انقدر ،  که هنوز از پشت پنجره بیرونو نگاه میکردی . . .

 

آره ، کوچیک تر بودی . اون موقعها دلت برای بادباکایی که نمیتونستن ریسمونشونو پاره کنن میسوخت . هنوز قاصدک که میدیدی فکر میکردی داره واسه یکی خبر میبره . قاصدکایی رو که کنج دیوار گیر کرده بودن برمیداشتی و مینداختی توی باد . . .

 

دلت برای کلاغای بیچاره ای که باد نمیذاشت برن خونه شون میسوخت . یادته ؟ باد که میومد میرفتی توی حیاط ، مثل  یه مترسک دستاتو باز میکردی و منتظر میموندی تا باد تن کوچیکتو از زمین بلند کنه . یا انگشتتو میکردی توی دهنتو میگرفتی رو به آسمون ، تا به خیال خودت ببینی باد از کدوم ور میاد . . .

 

زمان زیادی گذشته ، خیلی زیاد . اما تو هنوزم خوب یادته . اینو ازنگاه خالیت میفهمم . تو عوض شدی ، بزرگ شدی ، پیر شدی ، اما من هنوز همونم . هنوزم برگایی رو که یه گوشه دسته کردن به هم میریزم . هنوزم سر به سر کلاغا میذارم . هنوزم قاصدکا رو میبرم که خبرشونو برسونن . . .

 

از چشمات داره اشک میاد . نمیدونم گریه میکنی یا از گرد و خاکه . برو تو . تا کی میخوای با دستای باز وسط حیاط وایسی ؟ . همون روزام که سبک تر بودی نمیتونستم بلندت کنم . برو تو . من یه باد بیچاره بیشتر نیستم . من فقط میتونم موهای سفیدتو به هم بریزم . میدونم کجا میخوای بری ، اما من نمیتونم . نمیتونم ببرمت اونجا . اون یه باد دیگه اس ، اون من نیستم . باید به اون بگی ، همون بادی که موهاتو سفید کرد . به اون بگو ، اون خیلی از من قوی تره . . .    

 

هو . . . هو . . . هو . . .

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/۱۳


شانه هايمان

 

 

ببین . . . من میدونم انقدر دوری که صدامو نمیشنوی . نه این که دور باشی و نه این که صدامو نشنوی فقط یه ذره خری . یعنی خر هم نیستی ، فقط دنیامون با هم فرق میکنه . به نظر من دنیات یه ذره احمقانه ست .

 

ببین منم میدونم که همه آدمها واسه هم وسیلن . اما تو دیگه گاهی وقتا شورشو در میاری . اگه قبول داری آدما وسیلن چرا حاضر نمیشی که تو هم بعضی وقتا وسیله باشی ؟ مگه چه اشکالی داره ؟

 

بعضی وقتا روابطت حالمو به هم میزنه . جدن دلم برای اون آدمایی که نزدیکتن ولی نمیشناسنت میسوزه . تو یاد گرفتی واسه بالا رفتن پاتو روی شونه آدما بذاری و خوب معمولا اونایی که میشناسیشون نزدیک ترن ، راحت تر میتونی پاتو بذاری روی شونه هاشون .

 

اما عزیزم ، گاهی وقتا شونه شدنم لذت داره . تو هم شونه باش تا اونها هم بتونن بیان بالا . چرا سعی نمیکنی همه با هم برین بالا ؟ نترس ، عقب نمی افتی .

 

اصلا چرا همه با هم یه نردبوم نسازین ؟ هان ؟ نردبوم خیلی خوبه . شماهام که رفتین آدمای بعدی هم میتونن ازش استفاده کنن .

 

همه این آدمایی که داری پاتو میذاری روی شونه هاشون غیر از اون شونه ارزشهای دیگه ای هم دارن . انقدر احمق نباش . گاهی وقتا حداقل قبل از این که پاتو بذاری روی شونه شون بشین یه قهوه باهاشون بخور ، چهار تا کلمه حرف بزن . ببین چی میگن . چی فکر میکنن .

 

خیلی دوری . منم نه امیدی دارم به این که تو فهمیده باشی چی میگم . نه این که بخوام عوضت کنم . فقط اینا رو گفتم که مواظب باشی زیاد رو شونه هام حساب نکنی و زیادم انتظار نداشته باشی که من تو رو واسه قهوه خوردن و چند کلمه حرف زدن انتخاب کنم . حداقل تا روزی که آدما رو فقط شونه میبینی . . .

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/۱۱


زمزمه نعنايی

 

کف دستهام را میگذارم دو طرف کمرش که ببینم انگشتهام به هم میرسند یا نه . وقتی نمیرسند آنقدری که دردش نیاید فشار میدهم که آن فاصله باقی مانده را پر کنم .

 

زل زده توی چشمهام . نگاهم را میدزدم . میترسم تویشان بدجنسی ای چیزی خوانده باشد . انگشتهام به هم نمیرسند . اینجور وقتها ایستادن سخت است . موزیک خوب است . من اما رقص بلد نیستم . آرنجهاش را انداخته روی شانه هام ، با پوست گردنم بازی میکند . با صدای موزیک هم تکان میخوریم ، هم نمیخوریم . هم میرقصیم ، هم نمیرقصیم .

 

کمرش را که میکشم طرف خودم دیگر چشمهاش را نمیبینم . نفسهاش روی گردنم آرام بخش است . موهاش را بو میکنم . از بو کردن موها خوشم میآید . ایستادن سخت است . میخواهم چشمهام را ببندم اما زل زده ام به بیرون اتاق تاریکمان . سر درختها از پنجره پیداست . تابلو یک سوپر مارکت _ که قرمر و سفید را میپاشد توی اتاق _ آدم را وسوسه میکند برود همه پولهاش را آن تو خرج کند .

 

دلم سیگار میخواهد . دراز بکشیم روی تخت ، یکی روشن کنیم و نوبتی پک بزنیم تا تمام شود .

 

آهنگ را زیر گوشم زمزمه میکند . همینطور تنم را تکان میدهم که مثلا دارم میرقصم . آرام میکشمش عقب ، چشمهامان باز می افتد توی هم . موهاش قرمز و سفید میشوند . لبخند میزند . هنوز زمزمه میکند . چشمهام را میبندم و لبخند و زمرمه را مک میزنم توی دهنم ، مزه آدامس نعنایی میدهند .

 

زمزمه نعنایی میرود توی حافظه ام . ایستادن هی سخت تر میشود . انگار اینجور وقتها زمان متوقف است . نه این که متوقف باشد ، تو در بندش نیستی .

 

نمیدانم چند ثانیه بعد ، چند قرن بعد بود که دیگر نایستاده بودم . دراز کشیده بودم روی ملافه ای که سفید و قرمز میشد و پک میزدم به سیگارم . انگشتهام را فشار دادم . . . به هم که میرسند میفهمم جسمش میانشان نیست .

 

شک برم میدارد . یادم نمیآید این یک خاطره است یا خیال ! یادم نیست سیگاری با هم روشن کردیم و نوبتی پک بزنیم تا تمام بشود یا نه ! یادم نیست ملافه را روی تنش کشیدم یا حتی وقتی رفت من خواب بودم ، یا آنکه او آرام لبه تخت لباسهاش را پوشید و من نگاهش میکردم که وقتی میرود ببوسمش !  یادم نیست چه زمانی بود ! اصلا بود یا نبود !

 

آهنگ را زیر لبهام زمزمه میکنم . . .

رنگ تنت ، رنگ مسی

نه مثل پوست هر کسی

بوی تنت ، بوی گله

بوی گلای اطلسی . . .

 

از جایم بلند میشوم و روی کاغذی که قرمز و سفید میشود شروع میکنم به نوشتن اینها بی آن که بدانم این یک خاطره است یا خیال . فقط میدانم که نامش را میگذارم زمزمه نعنایی .

         

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/۸


ديوار هميشه

 

 

   دیوار من و تو ، زمان است پدر . زمانی زیاد . من و تو ، هرکدام غرقیم در زمان خودمان . ناخن نکشیم بیهوده به این دیوار .

دیوار ما ، دیوار همیشه است .

 

اما . . .

 

   هر کدام ، پشت دیوارمان باغچه ای ساخته ایم . و من پیچک هایت را دیده ام که از بالای دیوار خم شده اند توی باغچه زمان من . و چه گلهای قشنگی میدهند و چه عطری دارند . و دیده ام سر شاخه درختانت را که کنار دیوار کاشته ای . . . و گاهی که خسته میشوم از کار در باغچه بی سایه ام ، میایم کنار دیوار و زیر سایه شان مینشینم .      

 

   پدر ، من هم چیزهایی کاشته ام . سایه ندارند هنوز ، میوه ندارند هنوز . گلهای باغچه من با تو فرق دارند . اما بزرگ میشوند . آنها هم گل میدهند ، میوه میدهند ، سایه میدهند . به من اعتماد کن پدر .

 

من هم نهالهایی پشت دیواری دیگر کاشته ام . . . برای فردا کودکی که بیاید زیر سایه شان بنشیند .

 

و جویباری هست . که از دیوار میانمان میریزد توی باغچه ام . جویباری که همیشه آمده است . که وقتی از باغچه ات میاید ، زلال است ، خنک است . که وقتی میاید مهری در آن هست . که من ، که باغچه ام ، به این مهر زنده ایم .

 

   پدرم ، عزیزم ، از پشت این دیوار صدایم را نمیشنوی ، من هم . اما این ها را روی دیوار میانمان مینویسم . اینها را روی زمان مینویسم . نه سایه ای داشته ام برایت و نه جویباری . من به باغچه ات ، به جویبارت ، به سایه ات . . . و به خودت همیشه افتخار خواهم کرد . و اگر روزی ، در کالبدی دیگر متولد شوم ، باز میخواهم تو پدرم باشی .

 

به من ، به باغچه زمان من . . . اعتماد کن .

 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/٤


ميخواهم لبخند بزنم

 

توی یک سبد فلزی ام . هنوز میبینمش که از عروسکها سان میبیند . یکی یکی از جلویش عبور میکنند و او با دقت همه را برانداز میکند . گاهی یکی را بر میدارد ، بغلش میکند ، نازش میکند ، میبوسدش و میاندازد توی سبد .

 

چشم که میاندازم ، تا آن دورها عروسک است . قطار نشسته اند روی نواری که آرام پیش میاید .

 

آدمهایی هم هستند که مانند او لباس سفید پوشیده اند . بعضی ها ایستاده اند . بعضی ها تند تند این ور و آن ور میروند . بعضی ها هم نشسته اند به عروسکها ور میروند . او اما تنها کسی ست که سبد دارد .

 

بیشتر عروسکهای روی نوار لبخند میزنند . عروسکهای توی سبد اما ، بی صدا ، گریه میکنند و یا زل زده اند به او و آنچه اتفاق می افتد . صدایش را میشنوم که دارد حرف میزند با عروسکی که لبخند نمیزده .

 

عروسک را در آغوش گرفته و التماس میکند .

 

: فقط تا آخر این نوار لبخند بزن ، خواهش میکنم . فقط تا اون جا که میذارنت توی جعبه .

 

اینها را میگوید ، میبوسدش و بعد نا امید میاندازد توی سبد .

 

کسی را میبینم که از دور میاید . لباس سفید نپوشیده . عروسکی در دست دارد . او هم زیر چشمی مرد را میبیند . عروسکهایی را که لبخند نمیزنند تند و تند میاندازد توی سبد .

 

مرد پشت سرش ایستاده ، عروسکی که در دست دارد لبخند نمیزند . عروسک را میگیرد جلوی صورت دختر سفید پوش : دیروز آخرین اخطار رو به شما کردم . تا کی باید عروسک بازی شما رو تحمل کنم ؟ .

 

عروسک را پرت میکند سمت سبد . روی کاغذ چیزی مینویسد و میدهد دستش . دختر به کاغذ نگاه میکند ، بعد به سبد اشاره میکند . میخواهد با انگشتانش چیزی به مرد بگوید و من تازه میفهمم که او تنها با عروسکها میتواند حرف بزند .

 

مرد ، خیره نگاهش میکند . آرام و با هراس نزدیک سبد میشود و در حالی که به مرد زل زده دستش را فرو میکند توی عروسکها . بازویم را در دستهایش حس میکنم . میکشدم بیرون . مرد فریاد میزند : بفرمایید حسابداری . پول این عروسک را هم از حقوقتان کسر میکنم .

 

دور میشویم و من از روی شانه دختر ، مرد را میبینم که با کسی حرف میزند .

 

: این دستگاهها رو بازدید کنین . بالاخره باید معلوم بشه اشکال فنی این دستگاهها چیه که قیافه بعضی عروسکها غمگینه . با کارگزینی هم تماس بگیرید که دیگه کارگر کر و لال استخدام نکنند .

 

سبد را نگاه میکنم . عروسک ها ، بی صدا ، گریه میکنند . روی سبد با کلماتی زرد رنگ نوشته اند : بازیافت .

 

دخترک ، برایم لالایی میخواند . میخواهم لبخند بزنم ، نمیتوانم . 

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

۱۳۸٢/٧/۳


موزيک محترم

 

من آواز خوندنو با شما یاد گرفتم

آخه شما موزیک فوق العاده ای هستین

 

 

هیچکس

پيام هاي ديگران ()


 

    قصه آن روزها